پایگاه خبری مهرخانه | mehrkhane.com

کد خبر: ۲۸۰۳
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۹ ارديبهشت ۱۳۹۱ - ۱۳:۱۵
در يکي از روزهاي بهاري در دفتر سايت ميزبان معصومه عطايي يکي از قربانيان اسيد پاشي هستيم، همان زن جوان و زيبايي که دست انتقام جوي پدر شوهرش چشمانش را نابينا کرد...
گاهي دردي به سراغت مي آيد، جسمت مريض مي شود و به دنبال مداوايش مي گردي، يا زود خوب مي شوي يا دير! اما دردهايي است که روح، روان و جسم را با هم مي سوزاند، هر چه سعي مي کني پنهانشان کني نمي شود، زخم ها نمايان است، مي شوند جزيي از زندگيت و از آن روز تو بايد با اين دردها و زخم ها زندگي کني بدون هيچ مرهمي که زيبايي ات را به تو بر گرداند!

درد اسيد پاشي درد پيچيده اي است،‌ سنگين و آرام در رشته هاي عصبي قرباني نفوذ مي کند،‌ بوي ترشيدگي اسيد تا مدت ها در حافظه اش مي ماند و احساس ترس مدام رهايش نمي کند!‌

به گزارش مهرخانه، در يکي از روزهاي بهاري در دفتر سايت ميزبان معصومه عطايي يکي از قربانيان اسيد پاشي هستيم، همان زن جوان و زيبايي که دست انتقام جوي پدر شوهرش چشمانش را نابينا کرد...

چه گونه از معصومه بخواهم احساسش را برايم توصيف کند، هر چند که او ‌ احساس ذوب شدن و چشيدن تدريجي درد را خوب به خاطر دارد!
معصومه عطايي قرباني انتقام گيري پدر شوهرش حالا سي ساله است، او  از دردي برايم گفت كه دو سال است  با آن دست و پنجه نرم مي‌كند؛ اما به اندازه سالها اين نقاش رنگ و روغن و سياه قلم را تكيده كرده است، حق هم دارد نابينا شدن آن هم با اسيد درد كمي نيست چه برسد به اينکه معصومه باشي، آريني شش ساله نيز در كنارت باشد، بايد آينده اين کودک را نيز بسازي،  از همه مهم تر هزينه ها عمل هاي گوناگون را نيز بايد بپردازي! دردها و زخم هاي زندگي معصومه را با کدامين قلم مي توان نوشت، که هزاران جوهر هم براي نوشتنش کم است! اما بايد نوشت تا برخي وجدان هاي خفته بيدار و برخي افراد نا به هنجار آگاه کرد!

ازدواجي که به جدايي انجاميد
پدرم بازنشسته ارتش است، اصالتا اهل اصفهان هستيم؛ اما به خاطر کار پدرم مجبور شديم چند سالي را در شهرضا زندگي کنيم،‌ هفت سال پيش پسر جواني به خواستگاريم آمد، به نظر من و خانواده ام جوان خوبي بود و همه در شهرستان کوچک شهرضا از خانواده اش تعريف مي کردند، به عقد او در آمدم،‌ از همان دوران عقد با هم اختلاف داشتيم، حتي يکبار کارمان به دادگاه کشيد؛ اما با وساطت بزرگ تر ها زندگيمان را شروع کرديم، دو سال بعد آرين به دنيا آمد،‌ کتک ها، بد رفتاري ها، آزار و اذيت ها و عياشي هاي شوهرم حتي با حضور آرين کم نشد، هر چه قدر خانواده اش با او صحبت مي کردند فايده اي نداشت،‌ تمام مخارج زندگيم از طريق پدر همسرم فراهم مي شد، تا اينكه يك روز فهميدم با چندين زن رابطه دارد و بيشتر وقتش را با آن ها مي گذراند، طاقتم تمام شد و تصميم به جدايي گرفتم،‌ راضي نمي شد اما با اصرار هاي زياد توانستم با بذل مهريه به صورت توافقي از او طلاق بگيرم، حضانت آرين تا 7 سالگي به من  سپرده شد، آذر ماه سال 87 بود که دادگاه حکم طلاق را صادر کرد، من نيز دست هاي پسرم را گرفتم و زندگي ام را در خانه پدري ام ادامه دادم، هزينه هاي زندگي ام را از طريق آرايشگري و يا فروش تابلوهاي نقاشي ام  تامين مي کردم.

و باز هم اعتياد...
پدر آرين مي توانست هفته اي يك بار به ديدن فرزندش بيايد و دو هفته يك بار هم او را پيش خود ببرد و يك شب از او نگهداري كند، در اين مدت با اينكه خانه مان را عوض كرده بوديم به خاطر اينكه همسر سابقم بتواند فرزندش را ببيند آدرس را به او دادم؛ اما هر بار که آرين از خانه آن ها بر مي گشت گريه مي کرد و ديگر نمي خواست به آن جا برود، پدرش حالا به اعتياد روي آورده بود و حتي جلوي پسرم نيز اقدام به استعمال و يا تزريق مواد مخدر مي کرد،‌ پسرم بارها گفته بود که پدرش او را با زني که اصرار دارد آرين مادر صدايش بزند براي تفريح به بيرون مي برده است، يک روز براي اعتراض از اين وضعيت نزد پدر همسر سابقم رفتم و از اين رفتار پدر آرين گله کردم، او نيز به من گفت از اين پس خودش آرين را هفته اي يکبار به بيرون خواهد برد و اينگونه شد که پدر آرين ديگر نتوانست او را ببيند.

از فرداي آن روز هفته اي يکبار  پدر همسر سابقم،  آرين را براي تفريح به پارک مي برد، من نيز بعضي وقت ها همراهيشان مي کردم، در گوشه اي از پارک مي نشستم  و تماشايشان مي کردم و بعد هم سوار ماشين مي شديم و ما را تا خانه مي رساند، اکثر اوقات در تمام مسير از من مي خواست که با همسر سابقم آشتي کنم، بارها مي گفت او بعد از طلاق معتاد شده است و تو مقصر اعتياد پسرم هستي!

زندگي جديد آرامش خاصي را برايم به همراه داشت
روز ها پشت سر هم مي گذشت، آرين حالا پنج ساله شده بود و من تمام تلاشم را مي کردم تا پسرم کمبودي را در زندگي حس نکند، روزهاي گذشته را ديگر فراموش کرده بودم، پدر آرين ديگر حتي سراغي هم از پسرش نمي گرفت، زندگي جديد آرامش خاصي را برايم به همراه داشت، دومين ماه رمضاني بود که به همراه آرين در کنار خانواده ام بودم، پدر همسر سابقم در آن روزها بارها زنگ مي زد و مي گفت براي آرين هديه اي خريده ام و از من خواست يک روز اجازه دهم تا او را به پارک ببرد و هديه اش را بدهم، هر روز زنگ مي زد و اصرار مي کرد، بيست و دومين روز ماه رمضان سال 89 بود، پدربزرگ آرين دوباره صبح با من تماس گرفت و گفت امروز حتما بايد آرين را به پارک ببرد، من هم قبول کردم، نزديک ساعت شش به دنبال آرين آمد،‌ پدر شوهرم آنقدر اصرار کرد که من نيز با آن ها همراه شدم.


چشمانم فداي يک انتقام کورکورانه شد
به خارج از اصفهان رفتيم، پارکي در آن نزديکي بود که درياچه داشت،‌ او مشغول بازي با آرين بود و من نيز مثل هميشه از دور نگاهشان مي کردم، بعد از پارک در رستوراني شام خورديم و نزديک ساعت 10 به سمت منزلمان حرکت کرديم،‌ وسط راه او  اصرار کرد که حالش خوب نيست و از من خواست تا پشت فرمان بنشينم، من نيز بدون پياده شدن خودم را پشت فرمان جاي دادم، پدر شوهرم پس از پياده شدن درب صندوق عقب را باز کرد و انگار چيزي را جا به جا کرد و سپس سوار ماشين شد.

آرين خوابش برده بود و پدر شوهر سابقم مدام مي گفت کادوي آرين صندوق عقب ماشين است و دوباره حرف هاي هميشگي اش را تکرار کرد و من نيز به او گفتم به شوهر سابقم علاقه اي ندارم و هر بار كه به او فكر مي كنم فقط به ياد كتك هايي كه خورده ام مي افتم.
نزديک ساعت يازده شب بود که به خانه رسيديم، آرين را در آغوشم گرفتم تا از خواب بيدار نشود، پدربزرگ آرين از من خواست تا دوباره برگردم و کادوي آرين را به خانه ببرم، پدر و مادرم خوابيده بودند، خواهرم هم مشغول تماشاي تلويزيون بود، آرين را سر جايش خواباندم و به منصوره گفتم پدربزرگ آرين برايش کادو خريده است مي روم آن را بگيرم و برمي گردم.

معصومه لحظه اي مکث مي کند، انگار به ياد احساسش در آن لحظه افتاد و اين که مدت هاست چهره آرين را نديده است، شايد اگر آن روز مي دانست اين آخرين باري است که آرين را مي بيند سير نگاهش مي کرد...

در کوچه چند تن از همسايه ها در حال رفتن به مراسم احياي شب 23 ماه رمضان بودند، پدر شوهر سابقم درب صندوق عقب را باز گذاشته و ماشين روشن بود، کادويي را در پشت ماشين نشانم داد، از من خواست چشمانم را ببندم و به محض بستن چشمانم ديگر چيزي نديدم، تمام بدنم مي سوخت و تنها صداي ماشيني را شنيدم که به سرعت از من دور مي شد،‌ مدام مي گفتم سوختم، مادرم از صداي جيغ من خودش را به حياط رساند و تمام صورتم را شست، اسيد دست هاي مادرم را سوزاند، پدر شوهرم روي صورت من اسيد پاشيده بود و اصلا برايم قابل درک نبود.

خواهرم به اورژانس زنگ زد و مرا به يکي از بيمارستان هاي شهرضا و سپس به اصفهان منتقل کردند، بينايي ام را از همان لحظه اول از دست دادم،‌ صبح روز بعد با رضايت خودم از بيمارستان مرخص شدم،‌ يکي از بستگانم کل اتاق را برايم استريل کرد و مداواي من را در خانه آغاز و خودش از من پرستاري کرد.

بر  اثر  اين حادثه پلك هاي هر دو چشم معصومه از بين رفته است،‌ قرنيه و عدسيه چشم او نيز به شدت آسيب ديده و بينايي خود را از دست داده است،‌ چشم راستش تنها قدرت تشخيص نور را دارد، لب ها، بيني و پيشاني او نيز دچار زخم هاي عميق شده و به خاطر عمق زخم ها قسمت هايي از صورتش دچار عفونت مي شود، همچنين سوختگي در دستان معصومه نيز ايجاد شده و انگشتان وي نيز آسيب مي بيند.

آرين آن شب تا صبح نخوابيده بود،‌ مدام گريه مي کرده و بهانه مرا گرفته بود، عکس العمل آرين را  آن لحظه که صورت ورم کرده و سياه مرا ديده بود نمي توانستم ببينم و مدام با خودم کلنجار مي رفتم، حتي نمي توانستم گريه کنم، تمام آن صحنه ها در ذهنم حك شده است، آرين از چهره ام مي ترسيد و من جوابي براي سئوال هاي پسرم نداشتم.

دستگيري پدر شوهر اسيد پاش
همان شب صداي بوق ممتد يک ماشين در خارج از شهر نظر پليس را جلب مي کند،‌ پليس متوجه مي شود پيرمردي که در ماشين است حين رانندگي سکته کرده و او را به بيمارستان منتقل مي کنند، پيرمرد همان پدر شوهر معصومه بوده است که در پي شکايت معصومه از بيمارستان به زندان منتقل مي شود.

صدور حکم پدر شوهر اسيد پاش
اولين جلسه رسيدگي به اتهام پدر شوهر معصومه عطايي يازدهم بهمن ماه سال 90 در شعبه 17 دادگاه کيفري استان اصفهان با يک سال و نيم تاخير در حالي برگزار مي شود که متهم فقط دو ماه زنداني بود و بعد از آن با وثيقه 50 ميليوني و به بهانه ناراحتي قلبي از زندان آزاد مي شود، در اين جلسه عبدالصمد خرمشاهي وکيل معصومه به آزادي متهم اعتراض مي کند که نتيجه اي در بر نداشته است اين در حاليست که متهم به جرم خود اعتراف کرده است و پيچيدگي خاصي در اين پرونده وجود ندارد.

معصومه در همان جلسه اول اعلام مي کند که خواهان قصاص پدر شوهر سابقش است، جلسات ادامه مي يابد تا اينکه حکم دادگاه اعلام مي شود.

عبدالصمد خرمشاهي وکيل مدافع معصومه در خصوص حکم صادره از دادگاه به مهرخانه گفت: حکم قصاص دو چشم پدرشوهر معصومه اعلام شده است، حسين پدرشوهر سابق معصومه عطايي به قصاص دو چشم، پرداخت ديه و ? سال حبس تعزيري محکوم شده است.

خرمشاهي افزود: حسين به يک مورد ?? درصد ديه کامل و ?? درصد ديگر بابت آسيب رساندن به بدن معصومه به وسيله اسيد محکوم شده است. در قانون ديه زن و مرد تا ?? درصد برابر است ولي در اين جا چون دادگاه يک فقره ?? درصد و يک فقره ?? درصد ديه صادر کرده است و چون مجموع ديه بالاي ?? درصد است و به ?? درصد مي رسد، معصومه بايد تفاضل ديه را بدهد تا چشمان حسين قصاص شود.

خرمشاهي گفت: معصومه بايد  بابت تفاضل ديه ب حدود ?? ميليون تومان بپردازد. پدرشوهر سابق معصومه بايد ?? ميليون بابت ديه صورت به او بدهد و در اين شرايط ?? ميليون ديگر هم بايد معصومه بدهد تا قصاص چشم اجرا شود که معصومه اعلام کرده است اين پول را ندارد و در اين جا اجراي حکم به مشکل مي خورد. ضمن اين که پدرشوهر سابق معصومه گفته است من پولي بابت ديه ندارم، عمرم را کرده ام و آماده اجراي حکم هستم.        
                                              
خرمشاهي افزود: در نظريه پزشکي قانوني هم آمده که حکم قصاص قابل اجراست، معصومه اعتراض خود را به نحوه تعيين ?? درصد ديه به دادگاه اعلام کرده است.   
                                                                                        
خرمشاهي افزود: درصورتي هم که حکم قصاص اجرا شود، تساوي رعايت نخواهد شد چرا که اگر پدرشوهرش قصاص شود چشمان او نابينا خواهد شد و به پلک هايش آسيبي نخواهد رسيد در صورتي که پلک هاي معصومه آسيب ديده و برخي نقاط صورت وي آسيب جد ديده است.

معصومه زندگي مي کند حتي با چشمان بسته

حالا معصومه در هفته چندين بار بايد به مراکز مختلف پزشکي مراجعه کند،‌ او بارها عمل ترميمي انجام داده است. پزشکان براي ترميم بافتهاي داخلي از بافت دهان و براي ترميم بافتهاي بيروني از دستهاي او استفاده مي کنند، امروز معصومه قبل از حضور در سايت ما نزد يک مختصص چشم رفته بود،‌ دکتر به او گفته عمل قرنيه چشمانش ممکن است ولي شايد تنها به مدت سه سال و يا کمتر معصومه با اين عمل بتواند دنيا را ببيند.

معصومه بايد براي عمل جراحي چشمانش به بوستون برود؛ اما هزينه اين عمل را ندارد، چشم ديگرش را تخليه نکرده است و اميدوار است علم پيشرفت کند و چشمش مداوا شود.

او براي عمل جراحي اش به ناچار خانه‌اي در تهران اجاره كرده‌ است كه هزينه آن هم بر ديگر مشكلات مالي او افزوده است، در حال حاضر مادر و خواهرش از شهرضا ، به تهران آمده‌اند تا از او و فرزندش نگهداري كنند. خواهرش امسال دانشگاه قبول شد اما به خاطر معصومه انصراف مي دهد.

پدر شوهر سابقش بارها پيام فرستاده که بايد بدتر از اين مي شدي، او همه اموالش را به نام ديگران کرده است و گفته من هيچ پولي ندارم، از طرفي در حال حاضر در يک بنگاه معاملات ماشين به صورت آزادانه کار مي کند.

حق سرپرستي آرين رو به اتمام است و معصومه تمام تلاشش را براي اينکه حضانت آرين را براي هميشه به او بسپارند خواهد کرد، خواهرش عکس هاي معصومه را نشانم مي دهد،‌ تنها از فرم صورت متوجه مي شوم که اين صورت متلاشي شده متعلق به عکس هايي است که خواهرش نشانم مي دهد.

رشته ي مهر و وفا شکر که از دست نرفت
وقتي عکس هاي درب خانه معصومه را فرداي روز اسيدپاشي ديدم با خود انديشيدم اسيدي که درب آهني را سوراخ کرده چه بلايي بر سر گوشت و پوست اين زن آورده است،‌ با تمام اين احوال او از زندگي نا اميد نيست، در تمام طول مصاحبه لبخند بر لبانش دارد و معتقد است دنيا هيچ وقت به آخر نمي‌رسد شايد تقدير و قسمت من اين بوده كه اين اتفاق برايم پيش بيايد...

معصومه مي گويد: دريافت حكم حضانت پسرم به اندازه بازگشت بينايي ام برايم مهم است. از آنجا كه خانواده پدر شوهر سابقم به هيچ عنوان صلاحيت نگهداري فرزندم را ندارند و پسرم هم از آنها مي ترسد مسئولان ميخواهم كمكم كنند تا حداقل اگر چشمانم را از دست داده ام بچه ام را كنارم داشته باشم.

آرامش صداي معصومه بر دلم مي نشيند،‌ حالا آرين داستان تلخ زندگي مادرش را از حفظ است،‌ مهر که بيايد آرين به مدرسه خواهد رفت و اي کاش معصومه مي توانست در روز جشن شکوفه ها بزرگ شدن پسرش را ببيند.

معصومه از قصاص پدر شوهرش نخواهد گذشت، او معتقد است هجمه رسانه اي باعث شد تا آمنه نيز از حکم قصاص مجيد موحدي صرف نظر کند؛‌ چراکه آمنه در ملاقات با معصومه محکم گفته است حتما حکم را اجرا خواهد کرد،‌ دولت تا کنون هيچ کمکي به معصومه نکرده است.
دستان پر مهر زنان و مردان ايراني هزينه عمل هاي هنگفت معصومه را تامين مي کند،‌ معصومه در پايان از تمام کساني که از روي خيرخواهي هزينه هاي درمان او را فراهم مي کنند تشکر کرد و گفت: دستان همه تان را مي بوسم!

مهرخانه شماره حساب معصومه عطايي را در اختيار کساني که تمايل دارند با کمک هاي مالي خود چشمان او را به زيبايي هاي دنيا بگشايند، مي گذارد.

برچسب ها: اسيدپاشي
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۱
انتشار یافته: ۱
مادر
|
Iran, Islamic Republic of
|
۰۰:۱۴ - ۱۳۹۵/۱۱/۱۶
0
0
دوس دارم با دستای خود ارین اسید رو صورت این مرد ریخته بشه
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: