پایگاه خبری مهرخانه | mehrkhane.com

کد خبر: ۲۴۴۶۳
تاریخ انتشار: ۲۴ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۶:۴۹
سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر؛
در فیلم زن قدرتمند و تأثیرگذاری که بهار بتواند از او الگوسازی کند، وجود ندارد. تنها معلم سپاه دانش برای بهار اهمیت می‌یابد که می‌خواهد برای او کاری بزرگ بکند. زن‌عموی بهار یک زن عصبی و برفروخته که دغدغه‌اش همسر دوم شوهرش است و خاطراتی که پسرش از شکنجه زندان ساواک می‌گوید، برایش اهمیتی ندارد.
فیلم سینمایی نفس

طاهره هوشنگی

فیلم نفس روایت یک زندگی از زبان و تجربه‌ یک دختربچه است. این روایت که به شکل اول شخص از زبان، جهان و ذهنیت یک کودک نقل می‌شود، مخاطب را به گذشته‌ می‌برد و بیننده را درگیر خاطراتش می‌کند. به لحاظ تاریخی این گذشته مربوط به سال‌های 56 تا 62 است. فیلم ساختاری ساده دارد که شاید هر دختری که در آن نسل باشد، می‌تواند خود را جای دخترک فیلم؛ یعنی بهار بگذارد و نمادها، اشیاء، سبک زندگی، باورها و خاطرات کودکیش را به شکلی مرور کند. نفس لطافتی زنانه و فضاهای بصری فراوان دارد و با صحنه‌هایی از باغ، دشت، نهر و رودخانه و... چشم را خسته نمی‌کند. تماشای این فیلم مثل فرورفتن در یک دفتر خاطرات است. پر از فضاها و نمادهای خاطره‌انگیز که ما را به سمت گذشته‌ای که خود تجربه کرده‌ایم یا از زبان نسل گذشته شنیده‌ایم، می‌برد.

ساختار فیلم، قصه و روایت است. خانواده‌ای متشکل از چهار فرزند قدونیم‌قد، پدر و یک مادربزرگ در جای دور افتاده‌ای اطراف کرج، بسیار فقیر و تهیدست. مادر که اصالت یزدی دارد، فوت کرده و هیچ تصویری از او ارائه نمی‌شود. ببینده فقط خانواده مادری بهار را که در یزد زندگی می‌کنند، می‌بیند و می‌شناسد.

بهار روایت‌گر فیلم است و تمام اتفاقات، زندگی، انقلاب و... از منظر و نگاه او دیده و برای مخاطب تعریف می‌شود. بهار دختری است که در قالبی که برایش تعریف شده است، نمی‌گنجد؛ موهایش را شانه نمی‌کند و سرزندگی و شیطنت خاص دخترانه‌ای دارد. پدر، راننده‌ ماشین کارخانه‌ کفش«بلا»ست و با این حال دخترش کفش‌های به‌شدت پاره‌ای به پا دارد؛ به‌طوری‌که معلم برای شاگرد اول‌شدنش به او یک کفش بلا هدیه می‌دهد. پدر بهار با پدرهای آن نسل تفاوت دارد؛ بسیار مهربان، آگاه، هم‌درد و لطیف است و با این‌که در شرایط سخت زندگی کرده است، اصلاً در او خشونت و سخت‌گیری دیده نمی‌شود.

«ننه آقا» نامادری پدر بهار، پس از مرگ مادر بهار به خانه‌ غفور آمده و بچه‌های او را بزرگ می‌کند. ننه آقا شخصیتی پارادوکسیکال است؛ مثل مادرهای نسل گذشته، محبتی عمیق دارد و از طرفی رفتارهای خشونت‌بار. هم کتک می‌زند و هم قربان‌صدقه می‌رود، اما مادربزرگ دوست‌داشتنی نیست. چهره‌ زیبا و مهربانی ندارد. شبیه مادربزرگ‌های گذشته نیست. قصه بلد نیست، تند است. در رفتارهایش عطوفت مادرانه و زنانه دیده نمی‌شود. فقط چشم‌هایش سرمه‌ای دارد که او را زشتر می‌نمایاند، چادر و گاه مقنعه‌ سیاهی را به شکل بدی سر می‌کند؛ درحالی‌که مادربزرگ‌های قدیم عموماً چادرهای گل‌دار و زیبایی به سر داشتند.

دخترک شیفته‌ شنیدن قصه‌های پدر مهربانش است که شب‌ها چهار فرزندش را دور هم جمع می‌کند، قصه می‌گوید و به جهان تخیلات می‌برد. این تخیلات زندگی سخت کودک را برایش تلطیف و زیبا می‌کند و تحمل این نوع زندگی را آسان‌تر. قصه‌های پدر ارجاعاتی ایرانی دارد؛ اسطوره‌ها و روایت‌هایی که در گذشته ذهنیت مردم ایران را شکل می‌داد، از زبان او بیان می‌شود.

در فیلم زن قدرتمند و تأثیرگذاری که بهار بتواند از او الگوسازی کند، وجود ندارد. تنها معلم سپاه دانش برای بهار اهمیت می‌یابد که می‌خواهد برای او کاری بزرگ بکند. زن‌عموی بهار یک زن عصبی و برفروخته که دغدغه‌اش همسر دوم شوهرش است و خاطراتی که پسرش از شکنجه زندان ساواک می‌گوید، برایش اهمیتی ندارد.

اکرم خانم که قرار است بهار پیش او قرآن خواندن بیاموزد، پر از خشونت است؛ به‌طوری‌که بهار که با یادگرفتن حروف الفبا به تنهایی کتاب و رمان می‌خواند، از خواندن قرآن پیش اکرم خانم فرار می‌کند. ننه آقا ذهنیت و تفکری جمودگرا دارد. او در جای‌جای فیلم معترض است که دختر نباید کتاب بخواند، نباید با پسرخاله‌اش حرف بزند، نباید بخندد و.... حتی وقتی بهار دچار بیماری پوستی می‌شود نگران است که مبادا این بیماری باعث شود که کسی او را نگیرد و روی دستشان بماند.

هیچ یادی از مادر بهار نمی‌شود، خانواده‌ مادری بهار هم از او سخنی نمی‌گویند و با این دختربچه هم‌دلی، درددل و گفت‌وگویی ندارند. فقط در حین مراسم روز عاشورا یک زن از خانواده‌ مادر بهار پچ‌پچی با او درباره‌ ازدواجش در آینده با پسرخاله‌اش بر اساس سنت‌های رایج دارد (اینجا هم تصویر جالبی از زنانی که در مراسم عزاداری محرم شرکت می‌کنند، ارایه نمی‌شود؛ تماشاچیانی که هم‌چنان به حرف‌های زنانه می‌پردازند). این فشارهای اجتماعی آنقدر زیاد است که وقتی پدر بهار در اثر ترکش در جنگ در بیمارستان بستری می‌شود و از بچه‌هایش می‌خواهد آرزوهایشان را بگویند، بهار آرزو می‌کند که پسر باشد.

فیلم گذر یک نسل را نشان می‌دهد. این چالش بین دو نسل به‌ویژه بین ننه آقا و بهار بیشتر به چشم می‌آید. تفکرات و باورهای مادربزرگ اصلاً با روحیه و شخصیت بهار هم‌خوانی ندارد. بهار به جای ظرف‌شستن کنار نهر کتاب می‌خواند، با پسرها بازی می‌کند، وقتی یزد می‌روند، آن‌هم جلوی مادربزرگ چادر سر می‌کند و وقتی مادربزرگ می‌رود، دوباره چادر را رها می‌کند و به جست‌وجوگری‌ها و کنجکاوی خود مشغول می‌شود، دوباره وقتی می‌خواهد جلوی مادربزرگ حاضر شود، چادرش را سرش می‌کند. بهار مدام به آرزوهایش فکر می‌کند و در تخیلاتش دنبال راهی‌ست که بتواند به آنان دست یابد؛ حتی پس از مرگ.

دوره‌ای که در این فیلم به تصویر آمده، پر از تغییرات فرهنگی و اجتماعی است. انقلاب می‌شود. همه تغییر می‌کنند. پدر به جای گوش‌دادن و خواندن آهنگ‌های کوچه‌بازاری، روضه کافی گوش می‌کند. موهای بلندی را که تحت‌تأثیر فیلم «سامسون و دلیله» که فکر می‌کرد برایش قدرت می‌آورد، کوتاه می‌کند و به جبهه می‌رود، شکل و ساختار مدرسه تغییر می‌کند و...

اگرچه این فیلم دستخط، جهان و ذهنیت ایرانی دارد، اما روندی کند و خسته‌کننده دارد، گاهی این ریتم آنقدر کند است که منتظر می‌شویم زودتر در جایی داستان تمام شود. از طرف دیگر اگرچه فیلم در یک دوره‌ زمانی چند ساله اتفاق می‌افتد، اما چهره‌ کودکان تغییری نمی‌کند. مادربزرگ هم‌چنان سالم و پرتحرک است. با آن‌که فیلم در بستر انقلاب رخ داده و پایانش هم با بمباران‌های هوایی تهران پایان می‌یابد و بهار می‌تواند نماد بچه‌ها و قربانیان جنگ باشد، اما فیلم تصویری درست از ارزش‌های انقلاب، جنگ و دفاع مقدس ارایه نمی‌دهد و اصلاً بیننده را درحال و هوای روزهای جنگ قرار نمی‌دهد؛ به‌طوری‌که شاید بتوان مرگ بهار را به‌گونه‌ای دیگر معنا کرد.

حضور کولی‌ها هم در این فیلم نیازمند ملاحظه‌ بیشتر است. پدر می‌گوید که کولی‌ها او را بزرگ کرده‌اند و به او کار دادند، نگذاشتند گرسنه بماند و از گرسنگی بمیرد. کولی‌ها بیشترین و بهترین ارتباط را با پدر دارند. علایق کولی‌ها به فیلم و دنیای فانتزی آن‌ها وارد ذهنیت پدر شده است. این‌که پدر در کشور خودش پیش کسانی که به تعبیر خود کولی‌ها «غریب» هستند، بزرگ می‌شود و از مرگ نجات می‌یابد، جای تأمل دارد.

پس از انقلاب کولی‌ها از ایران می‌روند و خانواده‌ بهار در خانه‌ کولی‌ها سکنی می‌گیرند و در اثر بمباران، بهار در خانه‌ کولی‌ها می‌میرد. مادربزرگ قبل از رفتن باز تشری به بهار می‌زند که ای‌کاش او هم پسر بود. در سکانس‌های پایانی، بهار در خانه‌ کولی‌ها تاب‌بازی می‌کند؛ تخیل ناب کودک در این لحظات دیده می‌شود. کودک رهایی و صعود را تجربه می‌کند. سکانس بعد نشان می‌دهد که خانه‌ کولی‌ها خراب شده و نهر آب خانه‌ کولی‌ها، به جریان می‌افتد و قایقی که پدر سال‌ها پیش به بهار داده است، بر روی این آب حرکت می‌کند.

آن‌چه در خلال فیلم ذهن مخاطب را درگیر می‌کند این است که اگر برخی تصاویر این فیلم مثل نحوه‌ پوشش و رفتارهای خشن ننه آقا، کتک‌زدن‌های معلم مکتب‌خانه در آموزش قرآن، نحوه‌ حمام‌کردن، صحنه‌های نمادین شیر در عزاداری روز عاشورا، برخی دیالوگ‌ها، نحوه‌ لباس‌پوشیدن‌ها، سبک زندگی زنان ایرانی و... در یک فیلم خارجی از ایران به تصویر کشیده می‌شد، ما چه احساسی داشتیم؟

* کارشناس ارشد مطالعات فرهنگی
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: