پایگاه خبری مهرخانه | mehrkhane.com

کد خبر: ۲۴۴۷۹
تاریخ انتشار: ۲۵ بهمن ۱۳۹۴ - ۱۱:۵۴
سی و چهارمین جشنواره فیلم فجر؛
خانه‌ای در خیابان چهل‌ویکم را می‌توان روایت زنانه‌ای دانست از آن‌چه با چنین اتفاقاتی بر سر زنان می‌آید؛ از تصمیماتی که بر دوش آن‌ها می‌افتد؛ از فرزندانی که باید کنترل و هدایت و تربیت شوند، اما مجموعه این اتفاقات در فیلم، بسیار کم‌رنگ است و مادران به شدت خنثی و بی‌تأثیرند.
فیلم سینمایی خانه ای در خیابان چهل و یکم

اسماء جیران‌پور

خانه‌ای در خیابان چهل‌ویکم، فیلمی تلخ، خسته‌کننده و طولانی است؛ فیلمی که اگر در سالن سینما نبودید، حتماً آن را جلو زده و با دور تند تماشا می‌کردید.

خانه‌ای در خیابان چهل‌ویکم، با توجه به موضوع تکراری ولی پرکشش، با همراهی جاذبه‌های بصری و دیالوگ‌های غنی، می‌توانست تا لحظه آخر مخاطب را با خود همراه سازد، اما با دیالوگ‌های تکراری، صحنه‌های خسته‌کننده و ریتم کند، باعث از دست رفتن این شانس شد.

فیلم، قصه تکراری قتل و قصاص است. قتل یک برادر به دست برادر دیگر؛ مادری بر سر دوراهی بخشش یا قصاص؛ دو جاری سردرگم و بی‌سامان که از قضا همسایه و هم‌خانه نیز هستند؛ دو کودک که یکی یتیم شده و دیگری بی‌پناه مانده است. قصه‌ای تلخ که می‌تواند آموزنده باشد و راهنما، اما تنها نقل داستان است؛ بدون هیچ نگاه نقادانه یا حتی جانب‌دارانه‌ای.

خانه‌ای در خیابان چهل‌ویکم را می‌توان روایت زنانه‌ای دانست از آن‌چه با چنین اتفاقاتی بر سر زنان می‌آید؛ از تصمیماتی که بر دوش آن‌ها می‌افتد؛ از فرزندانی که باید کنترل و هدایت و تربیت شوند، اما مجموعه این اتفاقات در فیلم، بسیار کم‌رنگ است و مادران به شدت خنثی و بی‌تأثیرند.

نقش اقتدار مادر که می‌توانست پی‌رنگ فیلم‌نامه قرار بگیرد، گذرا و بدون پیش‌زمینه رخ می‌دهد. یکی از نمونه‌های این اقتدار در سکانسی است که شکوه، در ملاقات با پسر قاتلش که حالا فراری است، از او می‌خواهد که خودش را معرفی کند و با او به کلانتری می‌رود. چگونگی راضی‌کردن محسن را در فیلم نمی‌بینیم، اما تمام ناراحتی شکوه از سختی کاری که انجام داده، یک جمله کوتاه به فروغِ شاکی و ناراحت، زن بیوه مرتضی است: «تحویلش دادم».

سختی شرایط زندگی برای فروغ و جاری‌اش، حمیده، مسلماً یکسان نیست، اما هردو زندگی سختی را دارند. یکی بیوه و تنها و دیگری بی‌همسر و تنها؛ با دو کودک که باید جواب‌گوی آن‌ها باشند. سختی این لحظات و این روزهای هر دو، با پرداختی دقیق و هدایت‌شده می‌توانست جان‌مایه فیلم قرار بگیرد، اما تمام مشکلات این دو در دیالوگ تکراری «تو نمی‌دونی من چه وضعی دارم!» خلاصه شده است.

فروغ، پسر 12ساله‌اش را در انتخاب و تصمیم‌گیری آزاد گذاشته است تا از شوک ماجرای پیش‌آمده خارج شود، اما حمیده مراقب دختر 7ساله‌اش است که نکند حرف دیگران در مورد قاتل‌بودن پدرش، روحیه او را به هم بریزد؛ در نتیجه برای دخترش وقت می‌گذارد و با او مدارا می‌کند، اما او هم با تمام توجهش در برابر جبهه‌گیری صنم برای ملاقات‌نکردن با پدرش، کوتاه می‌آید و کار را به دست محسن می‌سپارد. درست همان‌طور که فروغ، تصمیم بزرگی مثل قصاص یا بخشش را بدون هیچ‌گونه دخالت یا کلام هدایت‌کننده‌ای به عهده پسرش می‌گذارد.

شاید پرچالش‌ترین سکانس فیلم زمانی است که شکوه، دو جاری را به خانه‌اش در طبقه اول ساختمان می‌برد تا از آن‌ها در مورد قصاص یا بخشش خودش نظرخواهی کند، اما این سکانس هم که می‌توانست نقطه‌قوت فیلم باشد، با چند دیالوگ ساده و بدون هرگونه تحلیل و توضیح مخاطب‌پذیری، خاتمه یافته و شکوه تصمیم می‌گیرد تقاضای قصاص کند تا زمانی که سعید به سن قانونی برسد و خودش تصمیم بگیرد.

دنیای آدم‌های این ساختمان که از قضا زن هم هستند، آن‌قدر از هم دور است که نمی‌توان تصور کرد زمانی، سعید و صنم، هر روزشان به بازی با یکدیگر می‌گذشت، یا حمیده و فروغ بیش از هفته‌ای یک‌بار هم‌دیگر را می‌دیدند و تعامل و نزدیکی‌ای بین‌شان بود. این آدم‌ها هیچ تلاشی برای حرف‌زدن با یکدیگر یا درک متقابل هم ندارند؛ به‌طوری‌که تمام اصرار و تلاش محسن برای دیدن سعید و صحبت با او، به کتک‌های بچه‌گانه سعید و کتک‌خوردن محسن ختم می‌شود؛ سکانس پایانی سرد و بی‌روحی که مخاطب را خسته و سرخورده روانه منزل می‌کند.

* کارشناس ارشد فقه و حقوق اسلامی

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: