پایگاه خبری مهرخانه | mehrkhane.com

کد خبر: ۳۲۷۴۲
تاریخ انتشار: ۲۲ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۰:۳۹
مادر شهیدان مصطفی و مجتبی بختی:
سفارش شهدای من یکی بر حجاب بود و یکی کمک به مستضعفین. این دو آن‌قدر حواسشان به مستضعفین بود که حتی شهید مجتبی پول کتاب‌هایش را هم برای آنها می‌داد. شهید مصطفی هم درصدی از درآمدش را برای مستضعفین کنار می‌گذاشت.


زنان دوران دفاع مقدس همیشه به عنوان اسوه و الگو معرفی شدند، زنانی که به فرموده رهبر انقلاب: اگر احساسات و ایمان قوی زن‌ها نبود، شاید بسیاری از مردهای ما این قدرت را پیدا نمی‌کردند که در میدان‌های سخت مبارزات حضور داشته باشند (15/4/68). در طول تاریخ پس از دفاع مفدس، افتخار زن بودن، بیش از همه نصیب مادران و همسران شهدا، جانبازان، اسرا و مفقودین بود؛ زنانی که در عصر کنونی کمتر نمونه‌ای برای آنها یافت می‌شود. اما در سال‌های اخیر، به خاطر حوادث تلخ پیش‌آمده، باز هم با زنان و مادران و همسرانی مواجهیم که مردانه پشت سر مردانه‌شان ایستاده‌اند و آنان را عازم جبهه‌هایی فراتر از مرزهای سرزمینی می‌کنند. شاید حرکت این زنان متفاوت‌تر باشد، چون این بار بیش از همه پای دین و ناموس شیعه در میان است و نه پای وطن.

در این میان آشنایی با مادری که سه پسرش را با رضایت قلبی عازم میدان نبرد در سوریه می‌کند، فرصت مغتنمی بود برای نفس کشیدن در فضایی که زنانی این‌چنین زندگی می‌کنند و می‌اندیشند و حرکت می‌کنند. مادری که با وجود تمام وجوه عاطفی مادر بودن، حال به صبوری بر شهادت 2 پسرش (مجتبی و مصطفی بختی) نشسته و همچنان راضی است و شاکر لطف الهی. گفت‌وگوی پیش‌رو در روز تکریم مادران و همسران شهدا، مصاحبه‌ای است کوتاه برای درک حال و هوای مادرانی که ام‌البنین‌وار، فرزندانشان را تقدیم دین و امامشان کردند.

تشکر از وقتی که در اختیار ما قرار دادید، لطفاً خودتان را معرفی بفرمایید.
من خدیجه شاد هستم، مادر شهیدان مدافع حرم مصطفی و مجتبی بختی؛ که با شهیدان چهار فرزند دارم، یک دختر و سه پسر.

برای آشنایی بیشتر کمی در مورد شهیدان برایمان توضیح دهید.
شهید مصطفی، سال 61 متولد شد و شهید مجتبی سال 67؛ بین این دو هم مرتضی بود. مجتبی مجرد بود و رتبه یک دانشگاه در رشته حقوق بود. شهید مصطفی سه سال حوزه درس خوانده بود و ملبس هم شده بود، متأهل بود و دو دختر 9 و 12 ساله داشت.

خیلی راحت قبول کردم/ به مصطفی گفتم که باید اجازه خانمش را هم بگیرد
چه زمانی رفتند؟ شما مشکلی با رفتنشان نداشتید؟ اصلاً چطور مسأله را با شما مطرح کردند؟
هردو سال 94 با هم اعزام شدند. نه مشکلی نبود! آمدند منزل و با مقدمه‌چینی زیاد اجازه گرفتند، اما من خیلی راحت قبول کردم؛ فقط به مصطفی گفتم که باید اجازه خانمش را هم بگیرد.

از زمانی که اجازه رفتن دادم، برای شهادتشان رضایت دادم
وقتی رضایت دادید، احتمال شهادتشان را هم می‌دادید؟

صد در صد عزیز! من از زمانی که اجازه رفتن دادم، برای شهادتشان رضایت دادم.

کدام‌یک از برادرها زودتر شهید شدند؟
همزمان با هم شهید شدند و این دعای مادر بود. دوست داشتم خدا هر پاداشی که می‌دهد، به هر دو با هم بدهد.

چه زمانی و کجا به شهادت رسیدند؟
22 تیر سال 94، در تدمور سوریه.

چطور رفتند؟ معمولاً دو برادر را با هم اعزام نمی‌کنند.
خودشان را به عنوان مهاجر جا زدند؛ چون طور دیگری نمی‌بردنشان. برای رفتن خیلی اذیت شدند، حدود 2 سال دوندگی کردند و آخر هم از قم اعزام شدند. داستان اعزامشان زیاد است.

آنها حتی اسم و فامیلشان را تغییر داده بودند و خودشان را به عنوان غیرایرانی معرفی کرده بودند. اسم شهید مصطفی، بشیر زمانی بود و اسم شهید مجتبی، جواد رضایی؛ خودشان را پسرخاله معرفی کرده بودند و من را هم به عنوان خاله مصطفی و مادر مجتبی. وقتی برای تحقیقات زنگ می‌زدند، من به عنوان خاله مصطفی صحبت می‌کردم. حتی با من کار کرده بودند تا بتوانم با لهجه افغانستانی صحبت کنم.

پس شما هم خیلی با شهیدان برای این‌که بتوانند اعزام شوند، همکاری کردید؟!
حسابی! بالاخره ما هم سنگر را داشتیم تا لو نروند و بتوانند به آرزویشان برسند.

فکر نمی‌کنی من مادرم و منتظر دامادی‌ات هستم؟!
دلتان نمی‌خواست دامادی آقا مجتبی را ببینید؟
من کلاً با بچه‌ها خیلی دوست و صمیمی بودم و آنها هم همه حرف‌هایشان را به من می‌زدند. اتفاقاً وقتی می‌دیدم که شهید مجتبی این‌قدر راحت از مردن حرف می‌زند، به او می‌گفتم فکر نمی‌کنی من مادرم و منتظر دامادی‌ات هستم و نباید از مردن برایم بگویی؟! می‌گفت: مادرجان! خدا را چه دیدی؟! شاید من حوری بهشتی نصیبم شد! خودش تن به ازدواج نداد، شاید به خاطر وابستگی زیادش به من بود.

با وجود این‌همه وابستگی، شما به رفتنشان رضایت دادید؟
بله. واقعاً خودم هم گاهی تعجب می‌کنم!

از آنجا با شما ارتباط هم داشتند؟
بله، تقریباً هفته‌ای یک‌بار.

آدمیزاد یک جان بیشتر که ندارد، خداکند آن را هم در راه خدا بدهد
زمانی که نبودند، چطور خودتان را آرام می‌کردید و با مسأله کنار آمدید؟
وقتی رضایت دادم، با مسأله کنار آمدم. بچه‌هایم کجا می‌رفتند از این‌جا بهتر؟ آدمیزاد یک جان بیشتر که ندارد، خدا کند آن را هم در راه خدا بدهد.

خانواده شهید مصطفی چطور با این مسأله کنار آمدند؛ خصوصاً دخترهایشان؟
خب، این رفتن سختی‌های خودش را داشت؛ مخصوصاً با صمیمتی که بینشان بود. خانمشان هم مثل این‌که تا دقایق آخر، از علاقه زیاد، راضی نبود، اما وقتی سختی‌هایی که برای اعزام کشیده بودند را دیدند، رضایت دادند. بالاخره آدم به آن‌چه که عزیزترین فرد زندگی‌اش دوست دارد، رضایت می‌دهد.

الآن به دخترهای آقا مصطفی چه جوابی می‌دهید و چطور دلداری‌شان می‌دهید؟
جواب بچه‌های آقا مصطفی را خود آقا مصطفی داد و خودش آنها را آماده کرد؛ نیازی نیست که من جواب بدهم. حرف‌های آقا مصطفی آن‌قدر گیرا بود که دل سنگ را آب می‌کرد و الآن هم دخترها مشکلی ندارند. من تا به حال متوجه بهانه‌گیری‌هایشان نشدم و جوری پیش من می‌آیند که چیزی نفهمم. البته هرکسی که با خاطرات زندگی می‌کند، مسلماً سخت است؛ خصوصاً وقتی بین پدر و دخترها یا مادر و فرزند صمیمیت هم وجود داشته باشد، آدم را اذیت می‌کند و این اذیت‌ها ما را به یاد خاطرات می‌اندازد.

وقتی دیدم آقا راضی هستند، خوشحال شدم
من معمولاً شب‌ها خیلی دیر، حوالی ساعت 2، 2.30 یا حتی 3 خوابم می‌برد و خاطرات را مرور می‌کنم. در این شرایط دلم را می‌گذارم جای دل خانم زینب سلام‌الله‌علیها که ما کاری نکردیم؛ حتی برای دل ایشان گریه می‌کنم و می‌گویم ما که ندیدیم چطور بچه‌هایمان به شهادت رسیدند، ولی حضرت همه با را چشم خودشان دیدند. ما کاری نکردیم.

حتی مقام معظم رهبری در دیدار حضوری به ما خیلی لطف داشتند و فیلم‌ها را هم دیده بودند. من آن‌جا هم به ایشان عرض کردم که ما برای دل شما و دل حضرت زینب سلام‌الله‌علیها کاری نکردیم و این کار خیلی اندکی بود. وقتی دیدم آقا راضی هستند، خوشحال شدم و گفتم وقتی ایشان راضی هستند، ان‌شاالله خدا و امام زمان(عج) هم راضی هستند.

اگر پسر دیگرتان هم بخواهند بروند، رضایت می‌دهید؟
ایشان هم رفتند و برگشتند. فکر کنم خدا صلاح دانسته که ایشان را برای من نگاه دارد.

هنوز هم هستند...
وقتی جای خالی شهیدانتان را حس می‌کنید، چه کار می‌کنید؟

جای خالی‌شان را حس نمی‌کنم! هنوز هم هستند؛ حسشان می‌کنم و حتی هنوز با آنها صحبت می‌کنم.

احیاناً از رضایتی که دادید پشیمان نیستید؟ یا این‌که توقعی داشته باشید و پاسخی نگرفته باشید؟
نه عزیز! من افتخار می‌کنم. چون از زمان جنگ تحمیلی که حاج‌آقا جبهه بودند، آرزو داشتم کاش پسرهایم بزرگ بودند و می‌رفتند و در راه خدا شهید می‌شدند. قسمت ما این‌جا بود.

خنده‌هایشان....
خاطره‌ای از شهیدان دارید؟

خاطره؟! ... خنده‌هایشان! من خنده‌هاشان را با دنیا عوض نمی‌کردم؛ ولی خب، الحمدلله با آخرتم عوض کردم.

مسلماً این‌که شما دو پسرتان را با رضایت کامل تقدیم کردید، مأجور خواهید بود.
بعد از چهلم پسرها حاج‌آقا سکته کردند و مراقبت از ایشان با من بود و بعد هم مرگ برادرم پیش آمد؛ اما الحمدلله خدا زیاد امتحانمان کرده که امیدوارم سربلند باشم.

حجاب و کمک به مستضعفین؛ سفارش دو پسر شهیدم
اگر نکته پایانی باشد در خدمتتان هستم.

سفارش شهدای من یکی بر حجاب بود و یکی کمک به مستضعفین. این دو آن‌قدر حواسشان به مستضعفین بود که حتی شهید مجتبی پول کتاب‌هایش را هم برای آنها می‌داد. شهید مصطفی هم درصدی از درآمدش را برای مستضعفین کنار می‌گذاشت.

سفارش دیگر آنها بر دائم‌الوضو بودن بود و نماز اول وقت. یکی هم غیبت نکردن. شهید مجتبی روزهای جمعه که دور هم بودیم بالای سر ما بود که نکند وارد غیبت شویم و می‌گفت می‌ترسم گرم صحبت شوید و ناخواسته وارد غیبت شوید.

عرفان شهید مصطفی خیلی بالا بود و در یک سال اخیر خادم امام رضا علیه‌السلام بود و به نوعی الگوی همه بچه‌هایم شده بود. شهید مجتبی هم پا جای پای او می‌گذاشت و از او جدا نمی‌شد و الحمدلله خدا هم آنها را از هم جدا نکرد.

مأجور باشید ان‌شاالله؛ با تشکر از فرصتی که در اختیارمان قرار دادید.

انتهای پیام/ 930623

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار