پایگاه خبری مهرخانه | mehrkhane.com

کد خبر: ۳۲۸۶۵
تاریخ انتشار: ۲۵ اسفند ۱۳۹۵ - ۱۳:۰۳
معرفی کتاب؛
در تحلیلی مستقل از قصه‌نویسی، شاید بتوان دو جنگ متمایز از هم را در این داستان یافت؛ جنگ واقعی بین دو کشور و جنگی برای تصاحب یک مرد. جنگ مالکیت برای مرد، به خیانت مرد ختم می‌شود؛ خیانتی که ضربه‌ای سهمگین بر پیکره خانواده می‌زند. این‌که چرا «آگوتا کریستوف» خانواده را پررنگ کرده، نشان می‌دهد خانواده هسته اصلی و مرکزی جامعه است. خانواده اگر بپاشد، نمی‌توان در جامعه انتظار آرامش و صلح را داشت. در صورت متلاشی‌شدن خانواده، تلفات آن کمتر از تلفات جنگ نخواهد بود.
پگاه روشان‌شمال

آگوتا کریستوف، معروف‌ترین نویسنده معاصر سوئیسی است که با نوشتن تریلوژی «دوقلوها» به شهرتی جهانی دست یافت. خوانندگان بی‌شمار آثار او، مجذوب و مبهوت نثری شدیداً مینی‌مالیستی می‌شوند که سرسختانه همه تصنع‌ها را رد می‌کند تا خشونت و سیاهی زندگی را در نزدیک‌ترین حالت ممکن به مخاطب ارائه دهد. «دفتر بزرگ»، رمان اول «دوقلوها» است که جایزه بهترین رمان اروپایی را کسب کرد و تاکنون به بیش از 33 زبان دنیا ترجمه شده است. ادامه دفتر بزرگ، رمان «مدرک» است و جلد سوم هم «دروغ بزرگ».

داستان با جنگ آغاز می‌شود. جنگی ویران‌گر که قرار است کل قصه و آدم‌هایش را تحت‌تأثیر قرار دهد. زنی به همراه دو فرزند خود از شهر بزرگ به شهر کوچک می‌رود. دو فرزند خردسالش را به مادربزرگ می‌سپارد تا در طول جنگ در امان باشند؛ مادربزرگی که آن‌ها را دوست ندارد، از آن‌ها کار می‌کشد و فقط غذایی به آن‌ها می‌دهد که زنده بمانند.

برشی از کتاب؛
«ما مجبوریم بعضی کارها را برای مادربزرگ انجام دهیم وگرنه او چیزی برای خوردن به ما نمی‌دهد و مجبورمان می‌کند شب را بیرون سر کنیم. اوایل نمی‌پذیریم که از او اطاعت کنیم. توی باغ می‌خوابیم و میوه‌ها و سبزی‌های خام را می‌خوریم... اوایل هیچ میلی به غذا نداریم، مخصوصاً وقتی می‌بینیم که مادربزرگ چطور غذا می‌پزد. بی‌آنکه دست‌هایش را بشورد و فین‌کنان توی آستین لباسش. بعدها دیگر به این موضوع توجه نمی‌کنیم».

در جلد اول، «دفتر بزرگ»، خواننده با دو پسربچه همراه می‌شود، با آن‌ها درد می‌کشد، برایشان غصه می‌خورد و دلش برای بدبختی و بی‌کسی آن‌ها می‌سوزد. آگوتا کریستوف، چنان از تلخی ماجرا می‌گوید که هر خواننده‌ای دلش برای آن دو پسربچه به رحم می‌آاید. ناگهان صفحه آخر کتاب در جلد اول، چنان سهمگین تمام می‌شود که هوش از سر می‌پرد. آن دو کودک جنایتی بس فجیع انجام می‌دهند. در کمال ناباوری، پایان جلد اول پر است از بهت و حیرت و وحشت... و در نهایت دو برادر از هم جدا می‌شوند.

این‌که چرا چنین داستان پرالتهابی در دل جنگ بیان شده است، برمی‌گردد به زمینه اجتماعی نویسنده. نویسنده خودش جنگ و پیامدهای آن را تجربه کرده و شاید تأثیر آن حوادث، کریستوف را به سمت چنین داستانی سوق داده است. این نویسنده مجارستانی در سال ۱۹۵۶ در پی انقلاب‌های ضدکمونیستی در 21 سالگی با شوهر و فرزند چهار ماهه‌اش از کشورش فرا کرد و در نوشاتل سوئیس ساکن شد. او بعد از پنج سال تنهایی، افسردگی و کار سخت در یک کارخانه، محل کارش را ترک کرد، از همسرش جدا شد و به مطالعه زبان فرانسه پرداخت؛ زبانی که تا پایان عمر از آن برای خلق آثارش بهره برد.

در جلد دوم، با عنوان «مدرک»، خواننده با یکی از برادرها که در شهر مانده است، همراه می‌شود. دیگری، از مرز عبور کرده و رفته. برادری که مانده، داستانش پر از فراز و نشیب است. او می‌ماند، تا زندگی کند. مادربزرگ می‌میرد، با مادر و فرزندی که مردم شهر آن‌ها را طرد کرده‌اند، آشنا می‌شود، برای فرزند معلول پدری می‌کند و... ما با برادری که مانده پیش می‌رویم، با او زندگی می‌کنیم، غمگین و سرخورده می‌شویم، خوشحال می‌شویم، عاشق می‌شویم و... رمان دوم به قوت و جذابیت رمان اول نیست. هر چند وقایع دهشتاک و فجایع انسانی در این جلد هم ادامه دارد اما در مقایسه با رمان اول و رمان سوم که شاهکار نویسنده است، رمان دوم تا حدودی از لحاظ ساختاری و قصه‌گویی افت کرده است. رمان اول با اقتدار آغاز می‌شود، در رمان دوم، داستان کم و بیش نزول می‌کند و در نهایت در رمان سوم، اوج قصه خواننده را میخکوب می‌کند.

تا پایان جلد دوم با خط سیر مشخص و داستان ساده و گیرای نویسنده پیش می‌رویم. داستان پسربچه‌هایی در طول جنگ. جنگی فارغ از زمان و مکان. نکته جالب آن‌که نویسنده هرگز از کشور یا کشورهایی در طول جنگ نام نمی‌برد. در این سه نوشتار، هیچ کشوری مهاجم نیست و هیچ کشوری مورد ظلم واقع نشده. در داستان ظلم، درد، جنگ، بی‌عدالتی و... هست اما نه در بستر زمان و مکان. داستان در عین حال که عینیت دارد، به معنای واقعی کلمه عینی نیست. این بستر ساده و هموار تا پایان جلد دوم ادامه دارد.

باز هم در انتهای کتاب پتکی بزرگ در راه است. هر خواننده‌ای به شک فرو می‌رود آیا این دو نفر یکی بودند یا نه؟ آیا آن‌ها دو نفر هستند یا خیال می‌کنند دو نفرند؟! آیا تاکنون داستان می‌خواندیم؟ لوکاس واقعی است؟ کلاوس واقعی است؟

در قسمتی از کتاب آمده است؛
«همه این‌ها دروغ است. خوب می‌دانم که در این شهر، توی خانه مادربزرگ من تنها بودم. می‌دانم که آن‌موقع فقط تصور می‌کردم که ما دو تا هستیم، من و برادرم، برای تحمل تنهایی تحمل‌ناپذیر».

باز هم با بهت و حیرت جلد دوم به پایان می‌رسد.

اما نقطه عطف داستان در جلد سه با عنوان «دروغ بزرگ» است؛ جایی که گره‌های داستان باز می‌شود. در کتاب سوم «آگوتا کریستوف» پرده از خیانتی برمی‌دارد که خانواده را متلاشی می‌کند. خیانت یک مرد به زن و فرزندانش. خیانتی که شاید بزرگ‌ترین گره کور داستان است. خیانت مرد و به دنبال آن واکنش هیجانی و پیش‌بینی‌نشده زن، همه چیز را به نابودی می‌کشاند. خانواده به زوال می‌رود، آینده دو کودک نابود می‌شود.

در تحلیلی مستقل از قصه‌نویسی، شاید بتوان دو جنگ متمایز از هم را در این داستان یافت؛ جنگ واقعی بین دو کشور و جنگی برای تصاحب یک مرد. جنگ مالکیت برای مرد، به خیانت مرد ختم می‌شود؛ خیانتی که ضربه‌ای سهمگین بر پیکره خانواده می‌زند. این‌که چرا «آگوتا کریستوف» خانواده را پررنگ کرده، نشان می‌دهد خانواده هسته اصلی و مرکزی جامعه است. خانواده اگر بپاشد، نمی‌توان در جامعه انتظار آرامش و صلح را داشت. در صورت متلاشی‌شدن خانواده، تلفات آن کمتر از تلفات جنگ نخواهد بود. جنگی که در خانواده به راه می‌افتد، پیامدهای ناگوار و چه‌بسا بدتر از جنگ بین دو کشور دارد. اما این‌که چرا «کریستوف» چنین واقعه‌ای را در دل جنگ مطرح می‌کند، خود جای تأمل دارد؟ چرا به جای دو فرزند پسر، ما دو دختر در خانواده نداریم؟ چرا زن چنین واکنش هیجانی و ویرانگری را دارد؟ چرا مرد به زنش نمی‌گوید تنها برای جنگ می‌رود؟ چرا او را در جریان عشق دومش قرار می‌دهد؟ و هزاران چرای دیگر، سؤال‌هایی است که ذهن هر مخاطب هوشمندی را به خود درگیر می‌کند.

این‌که چرا چنین رمانی این‌قدر تلخ و گزنده است، از سوی «کریستوف» پاسخی شنیدنی دارد؛
«من تلاش می‌کنم قصه‌های واقعی بنویسم، اما یک دفعه به خاطر همان واقعی بودنش غیرقابل تحمل می‌شود، ازاین‌رو مجبور می‌شوم عوضش کنم. من تلاش می‌کنم قصه زندگیم را تعریف کنم اما نمی‌توانم، جرأتش را ندارم، خیلی عذابم می‌دهد. آن‌وقت همه چیز را خوشگل می‌کنم و اتفاق‌ها را نه آن‌طور که افتاده‌اند بلکه جوری تعریف می‌کنم که دلم می‌خواست بیافتد». کریستوف می‌گوید: «زندگی‌هایی هست که از غمگین‌ترین کتاب‌هایم هم غم‌انگیزترند».

عشق در همه جوامع، در همه زمان‌ها و مکان‌ها یافت می‌شود اما قهرمان این داستان در تمام عشق‌هایش به سرخوردگی می‌رسد. ابتدا عاشق زنی می‌شود که معشوقه پدرش بوده. کم‌کم می‌فهمد که همان زنی است که باعث فروپاشی خانوده‌شان شده است. پس او را رها می‌کند. در مرحله بعد با خواهر ناتنی‌اش اُخت می‌شود. او را دوست می‌دارد، به‌تدریج عاشق او می‌شود اما این عشق ممنوعه، او را سرخورده و نالان به سمت مادرش می‌برد، مادری که او را دوست ندارد و سال‌هاست با عذاب وجدان و بیماری روانی زندگی می‌کند. یکی از قهرمان‌های داستان ما معلول نیست اما ناکام است. در زندگی ناکام مانده و به هیچ هدفی نرسیده است. در مقابل قهرمانی را داریم که معلول شده اما ذهنش شکوفا گشته و استعدادهایش را بروز داده است. این‌که کدام‌یک از این دو نفر در جنگ خانوادگی آسیب بیشتری دیده‌اند، برعهده خواننده کتاب است.

این سه‌گانه هیجان‌انگیز، با واژگان ساده، تلخی بی‌پایانی را برای مخاطب رقم زده است و شاید باشند خوانندگانی که خواندن این کتاب را نیمه‌کاره رها کنند اما کسانی که تا انتها آن را دنبال می‌کنند، قطعاً به تجربه متفاوتی در دنیای کتابخوانی دست خواهند یافت. درواقع، سه‌گانه تلخ، سیاه و پرخشونت «کریستوف» با طنز پنهانش قابل تحمل می‌شود. نویسنده، مخاطب را از لحاظ زمانی گیج می‌کند، او را به پس و پیش هل می‌دهد. برای این‌که نخ داستان از دستتان در نرود، باید ذهن فعالی داشته باشید. این‌که چرا نویسنده به جای دو پسربچه قهرمان داستان، دو دختربچه را انتخاب نکرده نیز، فارغ از نگاه جنسیتی، جای بحث و تأمل دارد. در مجموع با وجود تمام ایرادات مثبت و منفی وارد بر کتاب، باید صادقانه گفت، این کتاب را باید خواند؛ نه بهتر بگویم، نباید خواند، باید در آن غرق شد.

* دانشجوی دکترای جامعه‌شناسی فرهنگی

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار
پربازدیدترین