پایگاه خبری مهرخانه | mehrkhane.com

کد خبر: ۳۸۰۶۱
تاریخ انتشار: ۰۴ مهر ۱۳۹۶ - ۱۴:۲۹
اوایل که شیمیایی می‌زدند، نمی‌دانستیم شیمیایی چیست. لباس‌ها را می‌آوردند و ما در حین شستن مرتب از چشمان‌مان اشک می‌آمد و دستانمان تاول می‌زد. فکر می‌کردیم به مواد شوینده حساسیت پیدا کردیم. بعدها فهمیدند که لباس‌های شیمیایی باید در همان منطقه سوخته شود. اکثراً زنان از این طریق شیمیایی شدند.


از کجا شروع کنم؟ از بغضی که یک جانباز زن پنهانش می‌کرد یا از نامه‌ها و عکس‌ها؟ شاید باید از انگشتان جامانده در لباس‌ها بگویم یا از حال و هوای زنانی که این لباس‌ها را شستند تا شیمیایی شدند.

به گزارش مهرخانه، شاید 15 سالگی سن خنده‌داری برای حضور یک دختر در میدان جنگ باشد اما شهناز اشکیان این تجربه را به‌خوبی لمس کرده است. 14 سال داشته که انقلاب پیروز می‌شود و او به‌عنوان انتظامات راهپیمایی‌ها با حزب جمهوری اسلامی همکاری می‌کرده است. با شروع جنگ پدر و سه برادرش به جبهه می‌روند. او هم که شور و شوق خدمت داشته با اجازه پدرش دوره آموزش امدادگری را می‌گذراند.

پدرم شیرینی گرفت و من را به محل اعزام به جبهه رساند
او می‌گوید: از آنجایی‌که سنم کم بود و خانواده‌های مذهبی نسبت به زنان‌شان متعصب‌ترند، پدرم در ابتدا اجازه فعالیت نمی‌دادند اما آنقدر مودبانه صحبت کردم و دلیل آوردم که نیاز است و بر حسب نیاز وظیفه داریم هرکاری می‌توانیم همانطور که در پیروزی انقلاب انجام دادیم، در ادامه و حفظ انقلاب هم تلاش کنیم و اگر تلاش نکنیم زحمات قبل هم بر باد می‌رود تا بالاخره توانستم ایشان را راضی کنم. مادرم که از اول راضی بودند. پدرم خودشان شیرینی گرفتند و من را به محل اعزام به جبهه رساندند.

شناسایی معلمان ضدانقلاب
اوایل دی ماه سال 60 به بیمارستان الله‌اکبر شهر مریوان اعزام می‌شود و سه ماه در آن بیمارستان فعالیت می‌کند تا عملیات محمد رسول‌الله (ص) شروع می‌شود و او در نقش امدادگر فعالیت می‌کند. در زمان‌هایی که عملیات نبوده، کارهای فرهنگی می‌کرده است. خودش اینگونه می‌گوید: استان کردستان در آن زمان تحت نفوذ احزاب ضدانقلاب مانند کومله دموکرات بود. ضدانقلاب‌ها در لباس معلم به آموزش‌و‌پرورش نفوذ کرده بودند و در مدارس به جای تدریس، کارهای تروریستی و بمب‌گذاری آموزش می‌دادند. آن موقع با آموزش‌و‌پرورش همکاری می‌کردیم. دانش‌آموز اول دبیرستان بودم و به همین دلیل در قالب دانش‌آموز این معلمان را شناسایی می‌کردیم و اطلاع می‌دادیم. به دلیل حضور ما در کلاس این معلمین مجبور می‌شدند فارسی صحبت کنند و کار اصلی‌شان که تدریس است را انجام دهند.

او همچنین در زمان‌های غیر از عملیات، با اکیپ جهاد به روستاهای دوردست کردستان می‌رفت و به مردم مناطق محروم کمک‌های پزشکی می‌رساند.

سفر از کردستان به بیمارستان در تیررس دشمن
اشکیان می‌گوید: نزدیک عید سال 61 عملیات تمام شد. برای عملیات فتح‌المبین، جنوب اعلام نیاز به امدادگر کرده بود. از کردستان به جنوب رفتم و در بیمارستان شهدای شوش مستقر شدم و کار امدادگری را ادامه دادم. این بیمارستان در تیررس توپخانه دشمن بود و در بیمارستان هم توپ می‌آمد. اولین بیمارستان پشت جبهه بود و تقریباً اکثر مجروحان و شهدا را به این بیمارستان می‌آوردند. حتی اسرای مجروح عراقی را نیز می‌آوردند. در بیمارستان رسیدگی موقتی انجام می‌شد و خونریزی بند می‌آمد و سریعاً دو هلی‌کوپتر مجروح‌ها را به دزفول، اندیمشک و اهواز انتقال می‌داد.

هر کاری که نیاز بود انجام می‌دادیم؛ حتی شستن لباس
او در عملیات‌هایی مانند محرم، بیت‌المقدس و رمضان به‌عنوان امدادگر شرکت کرده است و در برخی از این عملیات‌ها که عراق از بمب‌های شیمیایی استفاده می‌کرده، به دلیل ارتباط با مجروحان شیمیایی، ریه‌هایش درگیر و شیمیایی می‌شود. خودش می‌گوید: از آنجایی که دائم در ارتباط بودیم احتمالش می‌رفت که مبتلا شویم. احساس خاصی نداشتم. آمادگی شهادت و جانبازی را داشتیم. در بیمارستان شوش چندین توپ آمد که احتمال شهادت خیلی زیاد بود حتی یک بار جای پای من توپ افتاد. موقع عملیات کار امداد و درمان انجام می‌دادیم اما وقتی عملیات نبود، کارهای دیگر می‌کردیم. در حین عملیات، زمانی به مجروحان رسیدگی و زمانی شهدا را بسته‌بندی می‌کردیم و در تابوت می‌گذاشتیم و به استان‌ها می‌فرستادیم. هر کاری که نیاز بود انجام می‌دادیم؛ چه شستن لباس چه آماده کردن وسایل بهداشتی. هرکسی می‌خواست کاری برای کمک انجام دهد. از آنجایی که زنان نمی‌توانستند در خط مقدم بجنگند، می‌خواستیم هرکاری در توان‌مان است برای کمک انجام دهیم. تقریباً همه زنان این روحیه را داشتند. به همین دلیل لباس‌ها و ملحفه‌ها را نیز می‌شستیم.

لباس‌های رزمندگان؛ از انگشت قطع‌شده تا نامه‌ای به همسر
شستشو معمولاً با صلوات، آیت‌الکرسی و زیارت عاشورا، دعای فرج امام زمان و دعا برای پیروزی رزمندگان انجام می‌شد. به گفته این جانباز فضا معنوی و لحظه‌لحظه کار برای جبهه خاطره بود. در حین شستن لباس‌ها ممکن بود انگشت قطع‌شده، تکه‌ای گوشت، نامه به همسر یا خانواده و عکس از خانواده پیدا شود. این چیزها خیلی فضا را عوض می‌کرد. دیدن این فضاها منقلب‌کننده بود؛ مخصوصاً زمانی که قسمتی از جسم‌شان جا مانده بود. دائماً فکر می‌کردیم این فرد چند سالش بوده؟ چه شرایطی داشته؟ خیلی حزن‌انگیز بود. گاهی فکر می‌کردم شاید انگشتان قطع‌شده برادر خودم باشد؛ همانطور که یکی از برادرهایم شهید شد، دیگری دستش قطع شد و دیگری که فرمانده بود، چند بار مجروح شد. احتمال می‌دادم برای پدر و برادرهایم باشد و بعدها که ازدواج کردم و همسرم از رزمنده‌ها بودند، می‌گفتم شاید برای او باشد. بقیه رزمنده‌ها هم برادرهای ما بودند و مثل یک خانواده بودیم.

فکر می‌کردیم به مواد شوینده حساسیت پیدا کردیم
بسیاری از زنان در هشت سال دفاع مقدس به دلیل شستن لباس‌ها و ارتباط با جانبازان شیمیایی، خودشان نیز شیمیایی شدند. این گروه عموماً در چایخانه اهواز بودند که روزانه حجم عظیمی از لباس‌های رزمنده‌ها را می‌شستند. اشکیان در این زمینه می‌گوید: اوایل که شیمیایی می‌زدند، نمی‌دانستیم شیمیایی چیست. لباس‌ها را می‌آوردند و ما در حین شستن مرتب از چشمان‌مان اشک می‌آمد و دستانمان تاول می‌زد. فکر می‌کردیم به مواد شوینده حساسیت پیدا کردیم. بعدها فهمیدند که لباس‌های شیمیایی باید در همان منطقه سوخته شود. اکثراً زنان از این طریق شیمیایی شدند. گروهی نیز امدادگرانی بودند که در بیمارستان لباس‌های شیمیایی‌ها را در‌می‌آوردند و زخم‌ها را شستشو می‌دادند.

مادری در دوری همسر، دختر، پسران و داماد
آن روزها حال مادرانی که در خانه‌های‌شان چشم انتظار فرزند نشسته بودند نیز توصیف‌ناپذیر بود. اشکیان معتقد است مادرش دوری همسر، یک دختر، سه پسر و دامادش را با شکیبایی، تحمل می‌کرده است. او می‌گوید: مادرم با سه بچه کوچک در اصفهان زندگی می‌کرد و برادرهای 14 سال به بالایم همگی در جبهه بودند. ایشان صبر می‌کردند اما خیلی سخت بود. همیشه دلهره و اضطراب داشتند. دائماً خبر زخمی شدن و شهید شدن می‌شنیدند اما سختی‌ها را به خاطر پیروزی اسلام و کشورمان تحمل می‌کردند. همیشه منتظر تلفنی بودند که ما بزنیم. خیلی سختی کشیدند.

روایت دوم؛ دختری 19 ساله
اکرم اسماعیلی، جوانی 19 ساله بود که پیش از پیروزی انقلاب برادرش در رفت‌وآمدها او را همراهی می‌کرده است و چندان وارد فضاهای اجتماعی نمی‌شده اما پس از پیروزی انقلاب در سال 59 و ورود خانواده‌اش به فضای انقلاب و سپاه، او نیز وارد سپاه می‌شود. با آموزش‌و‌پرورش همکاری می‌کند. بحث امدادگری را نیز از دفتر حزب جمهوری اسلامی شروع می‌کند. از سال 57 نماینده بنیاد شهید در آموزش و پرورش شد و در دبیرستان تهذیب منطقه 12 در ستادهای پشتیبانی جبهه و جنگ فعالیت کرد.

دبیرستان تهذیب تبدیل به ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ شد
خودش فضای آن روزها را اینگونه توصیف می‌کند: دبیرستان تهذیب بزرگترین دبیرستان دخترانه منطقه بود و دو حیاط بزرگ داشت که توانستیم کارهای ستاد پشتیبانی جبهه و جنگ را به‌صورت شاخص شروع کنیم. از آنجایی که تعداد دانش‌آموزان زیاد بود ستاد را به چند بخش تقسیم کرده بودیم. یک چادر کمک‌های مردمی دانش‌آموزان و خانواده‌ها را جمع می‌کرد. یک چادر برای برآورد نیازهای جبهه بود. از اوایل پاییز در طرح کاد بچه‌ها به کمک معلمان دستکش، جوراب، کلاه و شال‌گردن می‌بافتند. بچه‌ها دوشنبه‌ها و پنجشنبه‌ها را روزه می‌گرفتند و پول توجیبی‌های تغذیه‌شان را کمک به جبهه می‌کردند. کار دیگر این بود که یک روز دبیران و یک روز دانش‌آموزان تغذیه میان‌وعده ساعت 10 صبح را از گروه پشتیبانی تهیه می‌کردند و پول‌های آن روز را به جبهه کمک می‌کردند. اواخر اسفند سال 64 اعلام کردند جبهه نیاز مبرم به آمبولانس دارد. توانستیم در عرض 15 روز یک آمبولانس خریداری کنیم و رییس منطقه به جبهه برد. بسته‌بندی تنقلات و چهارمغز و قرار دادن نامه‌های خود در پاکت‌ها از دیگر فعالیت‌های دانش‌آموزان بود.

شستشوی لباس‌های رزمنده‌ها در پایانه آزادی
اکثر لباس‌های رزمنده‌ها در مناطق جنوب مانند چایخانه اهواز شسته می‌شد و حدود 90 زن ثابت و متغیر به شستشوی لباس و ترمیم می‌پرداختند. اما بخشی از آن لباس‌ها به تهران می‌آمد. اسماعیلی در این‌باره می‌گوید: قسمت دیگر فعالیت‌های دبیرستان شستشوی لباس‌های رزمنده‌ها بود. البسه را به محلی در میدان آزادی می‌آوردند که امروز تبدیل به پایانه شده است. محلی بود که تمام وسایل از مناطق جنگی به آنجا می‌آمد. پتوی رزمنده‌ها، لباس‌ها و پوتین‌ها نیز به آنجا می‌آمد و جداسازی می‌شد. هر هفته روزهای پنجشنبه را برای این کار گذاشته بودیم و به شستشوی آن وسایل می‌پرداختیم. برای حضور در این کار ثبت‌نام می‌کردیم و خانواده‌ایی بودند که ختم قرآن نذر می‌کردند که این هفته نوبت‌شان برسد و برای شستشو بیایند. این‌طور نبود که دنبال نیرو بگردیم. در بخشی پتوها و در بخشی لباس رزمنده‌ها شسته می‌شد. در هنگام شستشوی لباس رزمنده‌ها امکان داشت تکه‌ای از بدن‌شان مانند انگشت دست و پا در لباس باقی می‌ماند. این تکه‌ها را جدا کرده، می‌شستیم و به برادران برای غسل تحویل می‌دادیم و آن‌ها خاکسپاری می‌کردند. آن لباس‌‌هایی که نیاز به ترمیم داشت به دبیرستان می‌آوردیم و پس از ترمیم اتوکشی، بسته بندی و به منطقه ارسال می‌شد.

این شرایط را با هیچ کلمه‌ای نمی توان توصیف کرد
او اولین‌باری که باقی ماندن عضوی از بدن یک رزمنده در لباس را دیده، اینگونه توصیف می‌کند: به حدود سال 60 برمی‌گردد. من 19 سالم بود. آن زمان هنوز امدادگران را خیلی به‌رسمیت نمی‌شناختند و هر بیمارستانی ما را نمی‌پذیرفت. بالاجبار به بیمارستان رازی اهواز می‌آمدیم. عموماً زمانی که مجروحان را می‌آوردند، بدحال بودند و خونریزی‌های شدید داشتند. باید لباس‌های‌شان حتماً عوض می‌شد. اولین بار در بیمارستان رازی یک جوان دانشجوی پزشکی را آورده بودند که تمام محتویات شکمش بیرون ریخته بود، خمپاره به دستش خورده بود و استخوان درشت‌نی دستش از ترقوه بیرون زده بود. وقتی آماده‌اش کردیم برای اتاق عمل و خواستیم لباسش را تحویل رختشویخانه بدهیم، آنجا بود که دیدم انگشتان دستش جا مانده است. دیگر نمی‌فهمیدم باید چکار کنم. این شرایط را با هیچ کلمه‌ای نمی توان توصیف کرد.

باغچه‌ای مخصوص اعضای جامانده
یکی از باغچه‌های حیاط بیمارستان رازی را تبدیل به قبرستان کرده بودند و در آنجا اعضای قطع‌شده غیرقابل پیوند رزمنده‌ها و تکه‌های بدن‌شان را جمع می‌کردند و بعد از غسل‌دهی به خاک می‌سپردند. خواندن زیارت عاشورا، دعای توسل، دعای فرج همراهان همیشگی این مراسم بود.

تمام آنچه در جیب رزمنده‌ها بود
نامه و عکس از مهمترین وسایل موجود در لباس رزمنده‌ها بود. این جانباز در مورد محتویات لباس رزمندگان می‌گوید: بیشتر تصویر فردی بود که خیلی به او وابسته بودند. سعی‌مان بر این بود که معمولاً کسی شهید شده و می‌خواستیم تحویل مزار شهدا بدهیم، محتوای جیب‌شان را خالی کرده و داخل نایلون بگذاریم و اسم شهید را رویش می‌نوشتیم و همراه پیکر مطهرش تحویل می‌دادیم که به دست خانواده‌هایشان برسد. اکثراً وصیت‌نامه و نامه‌هایی برای امام (ره) با مضمون آرزوی دیدار بود. می‌نوشتند اگر رزمنده‌ای که بعد از ما مانده به دیدار امام (ره) رفت، سلام ما را برساند. اگر به کربلا رفتید جای ما زیارت کنید. اکثراً خواستار حجاب زنان بودند.

او با صدایی بغض‌آلود ادامه می‌داد: برادرم در عملیات بیت‌المقدس شهید شد. اولین‌بار که دیدیمش خیلی برایم غم‌انگیز بود و بعد از سالیان سال هیچ‌وقت نتوانستم فراموشش کنم زیرا در اولین دیدار صورتش پر از خاک بود، ریش‌هایش خونی و با خاک آغشته شده بود. دستانش خمپاره خورده و مشتی خاک داشت. این صحنه برایم خیلی ناراحت‌کننده بود. فردا که برای تشییع آماده‌اش کرده و با گلاب شسته بودند، خیلی تصویری آرام و مرتب داشت. از آن زمان با خودم عهد کردم که هر وقت منطقه می‌روم، مزار شهدا را ببینم و اگر کسی چنین وضعیتی دارد، اجازه تحویل به خانواده را ندهم زیرا غم از دست دادن یک چیز است، آن چهره‌ای که از فرد می‌بیند، موضوع دیگری است که در وجود آدم می‌ماند و حتی به اندازه یک پلک زدن فراموش نمی‌شود.

ساعت‌های شستشو، هیچکس در این دنیا نبود
او در توصیف فضای شستشوی لباس‌ها می‌گوید: به جرأت می توانم بگویم که از لحظه ورود به مکان شستشو بدون اغراق هیچکس در این دنیا نبود و همه از این دنیای مادی جدا می‌شدند. بدون ‌استثنا همه مشغول ذکر گفتن و دعا خواندن بودند و از لحظه ورود به دلیل رسیدن به آنجا اشک شوق می‌ریختند که خدا روزی‌شان کرده است. دانش‌آموزان ما با ورود به این مسیر گریه می‌کردند و می‌گفتند می‌توانیم همسر جانباز شویم؟ می‌گفتم درس‌تان را بخوانید، موقعیت هست. آنقدر تحت‌تأثیر بودند که می‌گفتند تا آن زمان جانبازان تمام می‌شوند و نوبت ما نمی‌رسد؛ ببینید برای شستن یک لباس باید یک تا دو ماه در نوبت بمانیم. نه فقط آنجا بلکه اکثر جوانان چنین حالتی داشتند.

لباس‌ها از این دیگ به آن دیگ می‌رفتند
اسماعیلی درباره شیمیایی بودن برخی لباس‌ها می‌گوید: اوایل چون نمی‌دانستند چه منطقه‌ای شیمیایی زده شده، لباس‌ها را می‌آوردند. ما نمی‌توانستیم بگوییم که این لباس شیمیایی است یا نه زیرا قابل تشخیص نبود. بعد از گذشت مدتی از شستشو می‌فهمیدیم. البته اگر موردی هم پیش می‌آمد، همه تصور می‌کردند به پودر شوینده حساسیت داشته یا خاک آلوده بوده و منجر به ایجاد حساسیت شده است. بعدها که خیلی زیاد شد متوجه شدند و لباس شیمیایی را منهدم را می‌کردند. چند دیگ را به ترتیب چیده بودیم. ابتدا در آب سرد خونابه‌ها را خیس می‌کردیم. در آب سرد دیگری یک مرحله پاکسازی می‌شد. سپس در دیگ‌های آبجوش چند قل می‌خورد و از یک دیگ به دیگری می‌انداختیم تا نظافت کلی را به‌دست می‌آورد و برای آبکشی، پهن‌کردن روی طناب‌ها و خشک شدن آماده می‌شد.

خیلی آرام گفت نماز!
او با بیان خاطره‌ای از دفاع مقدس می‌گوید: در یکی از عملیات یک دانشجوی سال آخر پزشکی را آوردند که حافظ قرآن بود. وضعیت بسیار وخیمی داشت. از آمبولانس بیرون آوردیمش و هنوز به راهروی بیمارستان نرسیده بود که لحظه‌ای به هوش آمده و اشاره کرد. سرم را جلو بردم خیلی آرام گفت نماز. نگران نمازشان بودند. هنوز اذان نشده بود. به یکی از برادران گفتم اگر می‌شود وضوی جبیره‌ای بگیرید تا برای نماز آماده شود. نزدیک اذان اشاره کردند و مهری از جیب‌شان درآوردیم که تربت کربلا بود. آنقدر خون از بدنش بیرون رفته بود که مهر تبدیل به گل شد و شکلش را از دست داد. مهر را کف دستش گذاشتیم که بفهمد نمی‌شود با آن نماز خواند. در میان به هوش آمدن‌هایش گفته بودند که این مهر را به این خواهر بدهید و من تنها چیزی که از آن زمان دارم، همین مهر است.

روایت سوم؛ دختری 27 ساله
شمسی سبحانی از پرستاران دفاع مقدس است. پیش از انقلاب به دلیل اعتقادات خانوادگی بیرون کار نمی‌کرد و در خانه با انجام خیاطی، درآمد خوبی داشت. نماز عید فطر سال 56 در مسجد قیطریه به امامت شهید مفتح که سبحانی 27 ساله بوده، جرقه فعالیت‌های انقلابی در ذهنش زده شد. 16 شهریور 57 در راهپیمایی قیطریه تا میدان آزادی شرکت کرد و فردایش به میدان شهدا رفت اما با هجوم مأموران با گروهی 20 نفره به یک خانه پناه بردند. عصر از خانه بیرون آمده و با دیدن صحنه میدان شهدا حالش بد می‌شود و آمبولانس او را به بیمارستان می‌برد. خودش می‌گوید انقلاب که پیروز شد گفتیم خدا را شکر همه چیز تمام شد اما نمی‌دانستیم برای ما نقشه‌های بزرگتری می‌کشند. پس از پیروزی انقلاب در ابتدا به‌شکل جهادی به برداشت محصول و بسته‌بندی کمک‌های مردمی پرداخت. زمزمه درگیری‌های کردستان که شنیده شد به سپاه پیوست. او می‌گوید: می‌شنیدیم در کاوه نیروهای حافظ انقلاب را سر می‌برند. خیلی ناراحت کننده بود که ما راحت بودیم و آن‌ها شهید می‌شوند.

اعزام به سنندج
در آن زمان هنوز بهداری سپاه تشکیل نشده بود. سبحانی و چند تن از دوستانش درخواست اعزام به کردستان را می‌کنند اما به دلیل زن بودن‌شان موافقت نمی‌شود. دکتر رازی بهداری سپاه را تشکیل می‌دهد و بار دیگر این چهار زن درخواست اعزام می‌کنند تا رزمندگان به دلیل خونریزی ساده شهید نشوند. پس از مدتی سپاه می‌پذیرد که برای یک ماه به سنندج بروند. در آن دوره خانواده سبحانی همگی در حال فعالیت و در متن انقلاب بودند. به همین دلیل به‌راحتی می‌پذیرند که او به سنندج برود. او این‌گونه تعریف می‌کند که آن موقع نهایتاً 47 کیلو بودم اما پیام‌های امام (ره) ما را جسور بار آورد. کف هلی‌کوپتر پر از مهمات بود. زمانی که هلی‌کوپتر روی زمین نشست متوجه شدیم که یکی از موتورهایش آتش گرفته اما به ما نگفته بودند. شهر سنندج دست کومله‌ها بود و نیروهای دفاعی مثل ارتش، سپاه و بسیج در فرودگاه حضور داشتند. فرودگاه با شهر 10 کیلومتر فاصله داشت. یک اتاق در ساختمان آتش‌نشانی را به زنان می‌دهند و آن‌ها به جای یک ماه سه ماه آنجا می‌مانند.

گرفتن بیمارستان‌ها و امدادرسانی به مردم
تقویم به مرداد سال 58 می‌رسد. بخشی از شهر از دست کومله‌ها درمی‌آید. نیروهای امدادی در بیمارستان الله‌اکبر مستقر می‌شوند و در کنار مجروحان به مداوای مردم نیز می‌پردازند. سپاه بیمارستان شهید قاضی را راه می‌اندازد. شهریور58 عراق تمام فرودگاه‌ها را بمباران می‌کند. اوایل مهرماه سپاه نیروهایش را به تهران فراخوان می‌کند. سبحانی نیز می‌رود.

شهر تبدیل به شهر ارواح شده بود
در سال 60 سبحانی با گروهی به اهواز می‌رود. درباره این سفر می‌گوید: شهر تبدیل به شهر ارواح شده بود. گاهی رزمنده‌ای دیده می‌شد. خانواده‌هایی که در شهر مانده بودند، در سرداب و زیرزمین پناه گرفته بودند. صبح جنازه جمع کردیم و زنان را در غسالخانه می‌شستیم.

فروردین 62 والفجر1 آغاز می‌شود. سبحانی آن روز را اینگونه توصیف می‌کند: رییس بیمارستان گفت آن‌هایی که شیفت‌شان نیست، به خوابگاه بروند. به ناچار رفتیم. حدود ساعت سه نیمه‌شب ماشین‌ها آژیرکشان آمدند. فکر می‌کردم فاصله بین فکه تا بیمارستان 2 ساعت باشد اما بعدها که رفتم حدود 6 ساعت راه بود. مجروحان این مسیر را در اتوبوسی که صندلی‌هایش را برداشته بودند و کف آن را ابر گذاشته بودند، می‌آمدند و کسی نبود که در آن شرایط به آن‌ها رسیدگی کند. برای رفتن به اتاق عمل اولویت‌بندی می‌کردیم. زمانی که به فردی می‌گفتیم باید به اتاق عمل بروی، می‌گفت پشت سریم بیشتر ناله می‌کند، او را ببرید. تا این حد گذشت داشتند.

نان و کباب به سبک دفاع مقدس
زمستان 62 برای عملیات خیبر سبحانی و 10 زن دیگر را از اندیمشک به اهواز می‌برند. او می‌گوید: بیشترمان مجرد بودیم. با اعتماد به کادر مردانی که آنجا بودند سوار وسیله‌ای شدیم و حرکت کردیم. پیچ‌و‌خم‌های کنار کارون را گذراندیم. در یک ساختمان دری را باز کردند و گفتند اینجا بمانید و بیرون نیایید. جارویی نیز به ما داند. بعدها فهمیدم آنجا تفریح‌گاه زمستانی خانواده پهلوی بود که به دلیل نزدیکی به عملیات خیبر انتخاب شده بود. فردا صبح که جارو می‌زدیم، گوشه در را باز کردم دیدم پیرمردی باغبان آنجاست. گفتم اینجا چه دارد که باغبانی می‌کنی؟ گفت گل و گیاه و کُنار. کنار میوه درخت سدر بود که گفتم مقداری از کنارها بچین و برای ما بیار. از آنجایی که چیزی به ما نداده بودند هرکسی هر خوراکی داشت قسمت کرد و کنارها را خوردیم. ظهر یک نایلون خرده‌نان و 2 کمپوت گیلاس آوردند. زمستان بود و شب داشت سرد می‌شد. بخاری علاء‌الدین را روشن کردیم. نایلون نان را نگاه کردم دیدم کناره‌های نان بود که احتمالاً از بیمارستان شهر اهواز آورده بودند و کاغذ کره هم در آن بود. نان را روی علاءالدین گرم می‌کردیم و کاغذ کره را رویش می‌مالیدیم و می‌گفتیم بچه‌ها بیایید و نان و کباب بخورید. کمپوت گیلاس را نیز تقسیم کردیم. سرانجام در 23 اسفند 62 عملیات شروع شد. منطقه ما تا عملیات 2 ساعت فاصله داشت. با شروع عملیات شیشه‌های خوابگاه شدیداً می‌لرزید. به رییس بیمارستان گفتیم که کمبود نیرو داریم که گفتند نیرو می‌آید. پیش از آمدن نیروها، پنج صبح مجروحان را در حالت‌های بد جسمانی آوردند. یک ساعت بعد یک اتوبوس پرستار آمدند. یکی از آن‌ها فیروزه اسدی از پرستاران باسابقه جبهه بود که مادر پرستاری جبهه‌ها لقب گرفت. روز 6 فروردین 63 که بیمارستان خلوت‌تر شده بود، کار را به مردان سپردیم و برای روحیه گرفتن به قبرستان اهواز رفتیم. ما این‌گونه روحیه می‌گرفتیم. به شهر هم برای خرید سری زدیم. در 2 ساعتی که رفتیم و برگشتیم، صحنه‌هایی دیدیم که قابل توصیف نیست. تمام حیاط و راهروهای بیمارستان پر از مجروح شیمیایی بود. در این عملیات، حمله شیمیایی پیش آمد و هیچ‌کس در آنجا نمی‌دانست شیمیایی چیست و چه باید کرد. دکتر فروتن، مسئول «ش‌م‌ر» آمد و دستورات لازم را داد. در بین شیمیایی‌ها پسری به نام مصطفی بود که حدود 19 سال داشت. مصطفی سه نوع گاز بهش برخورد کرده بود و شیمیایی تاول‌زا شده بود. موجی شده بود و استخوان رانش نیز شکسته بود. برایش راه هوا گذاشتیم که بتواند نفس بکشد. خانم دکتر امینه مقدم، وقتی بالای سر مصطفی آمد. خیلی ناراحت شد و گفت عین پسر من است که او هم در جبهه است. سرانجام مصطفی به دلیل شدت مشکلاتش شهید شد.

چمن‌زاری در قسمت رختشویخانه
سبحانی در مورد شستشوی لباس‌ها در دوران دفاع مقدس می‌گوید: در عملیات والفجر1 لباس‌های اتاق عمل را می‌شستیم. خانواده‌های رزمنده‌ها و شهدای اندیمشک و دزفول می‌آمدند و می‌شستند. حتی با خودشان غذا می‌آوردند که لازم نباشد از بیمارستان چیزی استفاده کنند. لباس‌ها را اول تکان می دادیم ببینیم در آن تیر، سوزن و قسمتی از بدن نباشد. بارها شد لباس‌های اتاق عمل خط مقدم را که می‌آوردند کلیه و دست هم در آن‌ها بود. گروه چهل نفره‌ای شده بودیم که لباس‌ها را با ختم صلوات ویژه خوزستانی‌ها و ذکر دعا می‌شستیم. بیمارستان امکانات داشت با این حال زنانی که می‌آمدند هرکس در حد وسع خود لوازم شستشو و غذا می‌آورد. در رختشویخانه بیشتر لباس‌های اتاق عمل را می‌شستیم. مقررات داشتیم 8 صبح تا 4 بعدازظهر کار می‌کنیم. مراحلش هم به‌گونه‌ای بود که در ساعاتی مشخص تحویل می‌گرفتیم، می‌شستیم، تا می‌کردیم و تحویل می‌دادیم. در آنجا تیر چوبی کاشته بودند و طناب بسته بودند. لباس‌های اتاق عمل را که پهن می‌کردیم انگار چمن‌زار بود. لابه‌لای این لباس‌ها راه می‌رفتیم و با لباس‌ها حرف می‌زدیم. برای شفای مجروحان، بهبود و پیروزی جنگ دعا می‌خواندیم. در عملیات خیبر یک شیفت در بخش کار می‌کردیم و وقتی برای نهار و نماز می‌آمدیم، استراحت نمی‌کردیم بلکه به رختشویخانه می‌رفتیم. در آن‌جا لباس‌های یک‌بار مصرف را چنان می‌شستیم که تمیز باشد، بسته‌بندی می‌کردیم و به مرکز استریل می‌فرستادیم و دوباره به اتاق عمل می‌رفت. در کنار شستشوی لباس‌ها به تولید لنگاز هم پرداختیم. وقتی دکتر شکم مریض را باز می‌کند با گازهایی تمیز می‌کنند که به گازهای خط‌دار معروف‌اند که اگر خونی شد خط رنگ نمی‌گیرد و معلوم می‌شود تا بردارند و در بدن نماند که باعث عفونت شود. لنگاز کم داشتیم. از اهواز پارچه‌های تنظیف و متقال تهیه می‌کردیم و لنگاز تهیه می‌کردیم. سرش را سنجاق قفلی می‌زدیم که اگر در شکم مریض ماند، در عکس دیده شود.

ننه‌غلام 30 سال منتظر غلام است
این رزمنده در مورد خاطره‌ای از زنان رختشوی می‌گوید: در بین این زنان، زنی اندیمشکی بود که همه ننه‌غلام صدایش می‌کردند. شوهرش در دبی کارگری می‌کرد و گاهی به ایران می‌آمد و پولی به او می‌داد. فرزند او به جبهه رفته بود و هرکاری کردند غلام را پیدا نکردند. سرانجام بعد از یک سال بنیاد شهید گفت که دیده‌اند شهید شده اما مادرش قبول نمی‌کرد و می‌گفت می‌دانم که می‌آید. با او صحبت می‌کردیم که بپذیرد و متقاعدش کردیم که ختمی بگیرد اما 30 سال است که منتظر غلام است.

شیمیایی شدن، یادگار ازدواج
سبحانی داستان ازدواج و شیمیایی شدنش را این‌گونه تعریف می‌کند: من معتقد بودم تا جنگ هست ازدواج معنا ندارد. یکی از دوستان‌مان آمد درخواست خواستگاری فردی را مطرح کرد و من رد کردم. در نهایت دیدم بیش از 10 بار این موضوع را مطرح کرده؛ ادب حکم می‌کند، بپذیرم. گفتم یک‌بار آن آقا به خانه‌تان بیاید و من هم می‌آیم و صحبت می‌کنیم اما هیچ‌کس نباید بفهمد زیرا من مسئول بودم و ممکن بود بگویند در این فضا به فکر مسائل دیگری است. در روز صحبت سؤالاتم در مورد جبهه بود و او هیچ‌چیز از من نپرسید. به خوابگاهم رفتم و فردایش جواب رد دادم. بعد از 6 ماه از عملیات خیبر، کسی به در خوابگاه آمده بود و من چون مسئول بودم پاسخ دادم؛ مردی که آمده بود صدایش برایم خیلی آشنا بود و با خودم گفتم آیا این همان آقاست؟ ما مردان را نگاه نمی‌کردیم، برای همین به چهره نمی‌شناختمش. شب که به اورژانس رفتم، متوجه شدم ایشان همان خواستگار است. دوستم دوباره بحث ازدواج را پیش کشید. در آن زمان برادرم عضو شورای فرماندهی جبهه و جنگ بود. به آنجا آمد و من برایش ماجرا را تعریف کردم. برادرم گفت مگر بهتر از این می‌خواهی پیدا کنی؟ قرعه به نام من آنجا افتاد و آنجا عقد کردیم. تولد امام زمان (عج) در سال 63 به اندیمشک رفتیم و قرار بود خانواده‌های‌مان بیایند که عملیات شد و به خانواده‌ها گفتیم منتفی شد و نیایید. برادرم گفت تا من هستم، عقد کنید. عاقد از میزان مهریه پرسید و حاج‌آقا گفت نمی‌دانم. من هم گفتم مهریه نمی‌‌خواهم. اما عاقد نپذیرفت. مهریه‌ام را 50 هزار تومان و یک سکه به نام الله گذاشتم. پس از عقد ایشان به جزیره مجنون و من به بیمارستان شهید بقایی اهواز رفتم. تا 40 روز بی‌خبر بودیم و آن‌قدر مشغله کاری داشتیم که من یادم رفته بود عقد کرده‌ام. تا روزی گفتند جلوی در کارت دارند و دیدم حاج‌آقاست. ایشان شیمیایی شده بود و بادگیرهایش را آوده بود. زمانی که آن‌ها را شستم دستانم شروع به خاریدن کرد و یکی از همکاران گفت شیمیایی شدی.

زمان بسیار خوبی داشتیم
بعد از مدتی به ما خانه دادند که هر دو در بیمارستان شهید کلانتری بمانیم. خانه‌ها برای ویلاهای فوانسویان بود. کف آن موکت بود. در هر کدام دو صندلی راحتی و یخچال قرار داشت. از آشپزخانه بیمارستان دو بشقاب، چهار قاشق روحی و یک چراغ والور گرفتم. این شروع زندگی ما بود. حاج‌آقا هم هر مسئولی می‌آمد، در بیمارستان غذا نمی‌داد و ما در خانه با چنین امکاناتی پذیرایی می‌کردیم. زمان بسیار خوبی داشتیم. آنجا سه بار به دلیل بمباران سقط کرده بودم. به من گفتند باید از آنجا بروی. گفتم حالا بچه هم نداشته باشیم، ایرادی ندارد، همانجا بمانیم. حدود پنج ماه گذشت و از آنجایی که حاج‌آقا هم بچه می‌خواست با تمام غم‌و‌اندوه از آنجا به تهران آمدم. بعدا در عملیات مرصاد چون بچه 4 ماهه داشتم، فقط حاج‌آقا رفت و من در بیمارستان‌های تهران خدمت کردم.

انتهای پیام/ 940502
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار