پایگاه خبری مهرخانه | mehrkhane.com

کد خبر: ۴۶۲۴
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۰۸ آذر ۱۳۹۱ - ۰۹:۵۶
هاجر سادات قاسمی


هیچ تردیدی وجود ندارد که خشونت ظالمانه علیه زنان به ویژه در محیط خانه، پدیده ای منفور است و تمام ابزارهای فرهنگی، تربیتی و قانونی باید برای کاهش و حذف آن به کار گرفته شود. همین ضرورت نیز گروه ها و جریانات مدافع حقوق زنان را به تلاش های چشمگیر در این زمینه سوق داده است که تصویب قوانین و اسناد بین المللی در راستای حذف خشونت علیه زنان و فعالیت های گسترده آموزشی از جمله برگزاری کارگاه ها و جلسات محلی از آن جمله اند. در نگاه اول، این تلاش ها، تحسین آمیز به نظر می رسد اما بررسی دقیق تر وضعیت خشونت علیه زنان در جوامع مختلف نشان می دهد فعالیت های مذکور که عمدتاً با رویکرد فمینیستی اجرا می شود، نه تنها به کاهش خشونت علیه زنان نینجامیده که از سوی دیگر به عاملی در سستی پیوندهای خانوادگی و افزایش احساس نارضایتی زنان در کنار عوامل دیگر منجر شده است.

آمار خشونت خانگی علیه زنان در کشورهایی که سالهاست برابری کامل در قوانین را تجربه کرده اند و قوانین حمایتی و خانه های امن و مراکز مشاوره برای حمایت از زنان خشونت دیده دارند و اعضای خانواده با آموزه های فمینیستی مبتنی بر دموکراسی در خانواده و احترام به آزادی ها و حقوق افراد بدون لحاظ جنسیت،‌ رشد یافته اند، بعضاً در سال های اخیر افزایش داشته است.

(در همین زمینه: خشونت علیه زنان؛ آمارها و اقدامات سازمان های بین المللی)

در جوامعی نیز که اقتدار مرد در کانون خانواده بسیار پررنگ است و خشونت علیه زنان ریشه های دیرینه در فرهنگ خانواده ها دارد،‌ پس از فعال شدن جریانات فمینیستی و رواج آموزه ها و فرهنگ مطلوب آن، خشونت بالا گرفته است. افغانستان نمونه ای از این جوامع است که پس از حمله آمریکا و سقوط طالبان، پذیرای سیل عظیمی از سازمان های غیردولتی فعال در حقوق زنان بوده و کشورهای صاحب سهم در جنگ افغانستان، بودجه های کلانی- با اهداف فرهنگی خاص- در این زمینه صرف کرده اند تا وضعیت زنان در تمام عرصه ها و به طور خاص در بحث خشونت خانگی علیه زنان بهبود یابد. نتیجه آن بوده که به استناد دریافت های مردمی و بعضی مستندات موجود، آمار خودسوزی و خودکشی زنان بالا رفته و بعضاً درگیری در خانواده ها افزایش یافته است.

البته فعالان حقوق زنان در ارزیابی وضعیت موجود، نقدی متوجه رویکردها و روش های خود نمی بینند و مشکلات و حتی افزایش آن را ناشی از مقاومت های جامعه سنتی یا پیاده سازی نادرست و ناقص روش های خود می دانند؛ اما بررسی دقیق این رویکردها و روش ها و پیامدهای آن، قطعاً پرسش های جدی پیش روی این جریانات قرار می دهد که یکی از این پرسش های عمده، کمرنگ بودن یا فقدان خانواده گرایی در در این رویکردهاست.
هدف اصلی در مقابله با خشونت خانگی علیه زنان، رهایی زن از این خشونت است و حفظ خانواده اولویت ندارد. زنان برای مقابله باید از طریق رسانه ها یا کلاس های آموزشی و کارگاه با مصادیق مختلف خشونت علیه خودشان در خانواده آشنا بشوند و بدانند فلان رفتارهای همسر یا پدر یا برادر مصداق خشونت علیه زنان است و نباید از سوی آنان تحمل شود. البته روان شناسی و تکنیک های برقراری ارتباط و کنترل خشم و مواردی از این دست نیز در این بخش آموزش داده می شود تا روابط زوجین بهبود یابد، اما تمرکز بر تشریح قوانین و مکانیزم های حمایتی بیرونی است؛ اگر خشونت اتفاق افتاد با کدام شماره تلفن ها تماس بگیرند یا به چه مراکزی برای شکایت مراجعه کنند یا در چه شرایطی از خانه های امن استفاده نمایند.
از یک منظر، چنین آموزش هایی حقیقتاً برای زنان ضرورت دارد تا شأن و اعتماد به نفس خود را بازیابی کنند و پذیرای ظلم نباشند، اما از منظری دیگر، آسیب هایی به آنان و زندگی خانوادگی شان وارد می کند. زنانی که با این رویکرد آموزش می بینند به تدریج احساس می کنند وضعیت اسف بار و غیرقابل تحملی در خانواده در در ارتباط با همسر دارند که باید تغییر کند. این احساس، صبوری زنان را برای ایجاد تغییر به شدت کاهش می دهد و از سوی دیگر، از آنجا که تمرکز این رویکردها آموزش و فرهنگ سازی در جامعه مردان نیست، لذا امید چندانی هم به تغییر آنان وجود ندارد. پس اختلاف بین زوجین بالا می گیرد و خشونت ها نیز افزایش می یابد و تنها راه رهایی برای زن، خروج از زندگی خانوادگی است. به این ترتیب، زن اگر خوش شانس باشد و همسرش نخواهد پس از جدایی انتقام بگیرد، از قید زندگی قبلی وخشونت هایش رها شده است و از این پس باید بار زندگی را به تنهایی بر دوش بکشد که عمدتاً دورانی محنت بار برای بسیاری از زنان مطلقه است یا باید به دنبال یک ازدواج بهتر باشد که احتمال رخ دادن آن امیدبخش نیست. پیامدهای این رویکرد در مقابله با خشونت، در جوامع سنتی به دلیل برجستگی و شدتشان بهتر قابل بررسی است. به عنوان نمونه چنان که اشاره شد، گفته می شود خودکشی و خود سوزی در زنان افغان زیاد شده است چون مطالباتی برای این زنان ایجاد شده اما مردان، همراه نیستند و به شدت مقابله کرده و زنان احساس ناامیدی و استیصال می کنند و به جای صبوری برای تغییر، خودکشی می کنند. خانه های امن نیز در این جامعه تاسیس شده اما عمده زنانی که به آن مراجعه می کنند، چنان بدنام شده اند که اگر توسط خویشان خود کشته نشوند، هیچ وقت نمی توانند به زندگی گذشته خود باز گردند و باید به صورت زنی گمنام به تنهایی در شهری دیگر زندگی عمدتاً فلاکت بار خود را بگذرانند؛ در حالیکه شاید تحمل خشونت های قبلی و فعالیت تدریجی برای تغییر شرایط، می توانست پس از چند سال کیفیت زندگی را بسیار ارتقا دهد.

بازتاب رواج آموزه های ذکر شده در ایران نیز در دادگاه های خانواده و هنگام بیان دلایل طلاق بعضاً قابل مشاهده است. صبوری زنان در مقابل بسیاری از سوء رفتارهای همسر کاهش یافته و بسیار سریع به آخر خط می رسند. البته این اصلاً به معنای تایید سوءرفتارها و توصیه به تحمل بدون تلاش برای تغییر نیست. مسئله آن است که طلاق، زنان را در موقعیت جدیدی از آسیب ها قرار می دهد که اگر بیش از خشونت های پیشین آزار دهنده نباشد، کمتر نیست.
اگر رویکردهای مرسوم مقابله با خشونت علیه زنان، بیش از سرمایه گذاری بر آموزش زنان، آموزش مردان را در برنامه ی کاری خود قرار دهد و از گروه های مرجع تاثیرگذار در جوامع به ویژه روحانیون در کشورهای اسلامی کمک بگیرد و آنان را برای تقبیح خشونت علیه زنان برانگیزاند و همچنین زنان را در کنار آگاه سازی با توجه به مولفه های بومی و انصاف در تعیین مصادیق خشونت، به صبوری و تغییر تدریجی تشویق کند، بسیار موفق تر و کم آسیب تر از شرایط کنونی می تواند عمل کند.  

نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۱
انتشار یافته: ۱
محقق معین
|
Netherlands
|
۱۱:۴۱ - ۱۳۹۱/۰۹/۰۸
1
2
سلام،یادداشت خوب و امیدوار کننده ای است. ممنون
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار