پایگاه خبری مهرخانه | mehrkhane.com

کد خبر: ۷۴۳۸
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۵ تير ۱۳۹۲ - ۰۹:۳۸
شیما فرزادمنش
در این یادداشت نگاهی خواهیم داشت به اساس اندیشه های نظریه ی مکتب فرانکفورت و انتقادات آنها از فرهنگ انبوه و عامه‌پسند که یکی از مهم‌ترین نظریه های فرهنگی در جامعه شناسی محسوب می شود. خصوصا به عنوان یکی از انشعابات فکری نظریات کارل مارکس، با توجه به اهمیت بعد فرهنگ و برتری آن بر اقتصاد. در این نظریه بر خلاف اصول اولیه ی مارکسیسم، می توان آن را تحولی در عرصه ی مفهوم زیربنا و روبنای مارکسیسم دانست. ضمن آنکه توجه به تولید فرهنگ انبوه و عامه‌پسند (ادبیات، موسیقی، فیلم، هنر و ...) که در آن برهه ی زمانی (دهه 30 میلادی) به شدت دارای روندی صعودی بود، از دیگر نکات ارزشمند رویکرد مکتب فرانکفورت محسوب می شود. پرواضح است که انتقاداتی نیز به نظریات این اندیشه مطرح است که در ادامه به آن اشاره خواهیم کرد.

اندیشه‌های فکری مکتب فرانکفورت
مکتب فرانکفورت نام مکتبی آلمانی است که در دهه 1930 میلادی توسط ماکس هورکهایمر در قالب یک انجمن پژوهش های اجتماعی در فرانکفورت تأسیس شد. عمده فعالیت این مکتب در زمینه‌های مربوط به فلسفه ی علوم اجتماعی، جامعه شناسی و نظریه اجتماعی نئومارکسیستی است. این مؤسسه تحقیقات خود را بر پایه بینش کارل مارکس و زیگموند فروید از منظر اجتماعی- فلسفی در جوامع سرمایه داری، آغاز و مورد نقد و بررسی قرار داد. یکی از معروفترین تألیفات آن به نام"دیالکتیک روشنگری" اثر ماکس هورکهایمر که سالها مدیریت مکتب را به عهده داشت و همکارش تئودور آدورنو، می‌باشد. طرفداران نسل اول این مکتب عبارت‌اند از: ماکس هورکهایمر ، تئودور آدورنو، اریک فروم،هربرت مارکوزه، فرانس نویمان و والتر بنیامین. همچنین نسل جوان‌تر مکتب فرانکفورت شامل افرادی چون یورگن هابرماس و آلفرد اسمیت بوده است.

نظریه انتقادی _ که بسط یافته‌تر همان مکتب فراکفورت است_ گونه دیگری از نظریه مارکسیستی است که انتقاد از نظریه‌های مارکسیستی را نقطه آغاز کارش قرار داده است. نظریه پردازان اقتصادی بیش از همه از جبرگرایان اقتصادی، مارکسیست‌های قَسری یا مکانیکی بریده اند.(1) آنها همچنین به اثبات گرایی، جامعه شناسی بخاطر علم گرایی آن و اینکه روش علمی را به هدف فی نفسه ای تبدیل ساخته ، جامعه ی نوین و همچنین فرهنگ انتقاد دارند. بیشتر کارهای مکتب انتقادی در جهت انتقاد از جامعه ی نوین و اجزای سازنده اش بوده است. در حالی که نظریه ی مارکسیستی اولیه بیشتر راجع به اقتصاد بوده است، مکتب انتقادی بیشتر جهت گیریش معطوف به سطح فرهنگی و آنچه که واقعیت های جامعه ی سرمایه داری نوین می خواند، بوده است. اندیشمندان نظریه انتقادی نه تنها از نظریه مارکس بلکه از نظریه ی وبر نیز الهام می گیرند و تاکید آنها بر عقلانیت به عنوان جریان مسلط بر جامعه ی نوین، این تاثیر پذیری را منعکس می سازد. نظر مکتب انتقادی این است که در جامعه نوین، سرکوب ناشی از عقلانیت، جای استثمار اقتصادی به عنوان مساله اجتماعی غالب را گرفته است. (2)

همچنین به عقیده ی فریدمن، مکتب فراکفورت بیشترین توجهش را به قلمرو فرهنگی متمرکز کرده است. نظریه پردازان انتقادی، انتقادهای مهمی بر آنچه که "صنعت فرهنگی" می خوانند، وارد کرده اند، یعنی بر ساختارهای عقلانی و دیوانسالارنه (مانند شبکه های تلویزیونی) که مهار فرهنگ نوین را در دست دارند. صنعت فرهنگی که همان چیزی را که معمولا "فرهنگ توده ای" می نامند، تولید می کند، از سوی این مکتب به عنوان فرهنگ جهت داده شده، غیر خودجوش، چیزواره و ساختگی و نه به عنوان یک چیز واقعی تعریف شده است. (3)

مکتب فرانکفورت و فرهنگ عامه‌پسند
مکتب فرانکفورت تا حد زیادی، یک رویکرد انتقادی نظام‌‌‌مند و فراگیر به مطالعات ارتباطات همگانی و فرهنگ را آغاز و نخستین نظریه انتقادی درباره صنایع فرهنگی را تولید کرد. طی دهه 1930 میلادی، این مکتب رویکردی انتقادی و فرارشته‌‌‌ای به مطالعات ارتباطی و فرهنگی را بسط داد که از نقد اقتصاد سیاسی رسانه‌‌‌ها، تحلیل متون و مطالعات مربوط به دریافت مخاطبان گرفته تا تأثیرات اجتماعی و ایدئولوژیک فرهنگ و ارتباطات توده‌‌‌ای را با هم ترکیب کرده بود. آنها اصطلاح "صنعت فرهنگ" را برای اشاره به فرایند صنعتی شدنِ فرهنگی که به صورت انبوه تولید می‌‌‌شد و الزامات تجاری‌‌‌ای که این نظام را به پیش می‌‌‌راند، ابداع کردند. نظریه‌‌‌پردازان انتقادی، همه مصنوعات فرهنگی را که به رسانه‌‌‌هایی توده‌‌‌ای بدل شده بودند، درون بافت تولید صنعتی، که در آن کالاهای صنایع فرهنگی، ویژگی‌‌‌هایی همانند سایر تولیدات انبوه از قبیل کالایی‌‌‌شدن، استاندارد شدن و تولید انبوه را به نمایش می‌‌‌گذاشتند، تحلیل کردند. از این منظر، کارکرد خاص صنایع فرهنگی ایجاد مشروعیت ایدئولوژیک برای صنایع سرمایه‌‌‌داری کنونی و ادغام افراد در چارچوب صورت‌‌‌بندیِ اجتماعیِ مختص به خود است.

هورکهایمر معتقد است فرهنگ و ایدئولوژی بازتاب صرف زیربنای اقتصادی نیستند، بلکه عرصه‌هایی نسبتاً مستقل به شمار می‌روند. فرهنگ و ایدئولوژی نقش مهمی در تثبیت و تحکیم نظم موجود بر عهده دارند: "عناصر نظم اجتماعی کهنه به سرعت با هم جفت و جور می‌شوند... و دستگاه‌های فرهنگی قدیمی و از کار افتاده در شکل وضعیت روحی اعضای جامعه و همچنین در قالب نهادهای عینی نیروی تازه‌ای کسب می‌کنند." به اعتقاد اعضای مکتب فرانکفورت فرهنگ عامه ابزاری است برای شکل دادن و پروراندن اعضای جامعه‌ای که تحت مدیریت کلان و کل‌گرایانه و یا تمامیت خواه قرار دارند.(4)توجه اکید مکتب فرانکفورت به حوزه ی فرهنگی خود نشان از توجه ایشان به رونمای فرهنگی است نه زیربنای اقتصادی آنچنان که در تفکر مارکسیستی وجود داشت.

اعضای مکتب فرانکفورت در برابر آنچه "صنعت فرهنگ" می‌نامند موضع انتقادی داشتند. از این منظر صنعت فرهنگ تولید کننده چیزی است که به "فرهنگ انبوه" یا "فرهنگ توده‌ای" مشهور است. این فرهنگ پدیده ای عینی و واقعی نیست، بلکه فرهنگی است کاذب ، نادرست، مادی شده و غیر طبیعی. نگرانی عمده نظریه پردازان مکتب فرانکفورت حول دو محور بود: اول اینکه "صنعت فرهنگ" پدیده‌ای است نادرست و ویرانگر که به صورت مجموعه‌ای از عقاید از پیش بسته‌بندی شده تولید انبوه گشته و به کمک رسانه‌های جمعی به خورد توده‌ها داده می‌شود. دوم اینکه نظریه پردازان انتقادی نگران تاثیرات مخرب، سرکوبگر، تحمیق کننده و منفعل‌ساز این صنعت بر توده‌ها هستند.(5)

 در کنار «صنعت فرهنگ» نظریه پردازان مکتب فرانکفورت به تجزیه و تحلیل و انتقاد از پدیده ی دیگری هم می‌پردازند، تحت عنوان «صنعت دانش» (knowledge industry) که کم و بیش دارای استقلال است و بیشتر به تولید دانش می‌پردازد. منظور از صنعت دانش اشاره به جریاناتی است که به نوعی با تولید دانش سر و کار دارند. (برای مثال دانشگاه ها و مراکز آموزش عالی و موسسات تحقیقاتی_پژوهشی) و به صورت ساختارهایی مستقل و خودگردان درآمده اند. (6)

مکتب فرانکفورت در تعریف هنر بهترین شکل هنر را هنری "انتقادی" می‌دانستند که با توسل به وضعیت آرمانی به نفی وضع موجود می‌پردازد، ایشان استدلال می‌کردند که فرهنگ تجاری شده، فرهنگ کالایی و فرهنگ عامه‌پسند یا مصرفی که عمدتاً توسط ساز و کارهای بازار شکل می‌گیرند، صرفاً تقلیدی مضحک از دنیای پیرامونی نمودها و ظواهر هستند. کالاهایی با استاندارد بالای "صنعت فرهنگ" هرگونه امکان تفکر را از مخاطب سلب می‌کند. فرهنگ "عامه‌پسند" تولید شده توسط صنعت فرهنگ، اساسا فاقد هر گونه دید انتقادی است، چرا که فرآورده‌های فرهنگی را در نهایت به کالایی برای فروش و سوددهی تبدیل می‌کند. پروژه وسیع و فراگیر رسانه های جمعی در صدد اشاعه، نهادیه ساختن و تثبیت نیازهای کاذب و آگاهی کاذب در سطحی بسیار گسترده و در تمامی سطوح جامعه است.حتی در این میان کالاهای روشنفکری هم، آنها از درون تهی میشوند و یا دچار از خودبیگانگی میشوند و به صورت کالای صرف عرضه می‌شوند.

هورکهایمر و آدورنو در مقاله "صنعت فرهنگ، روشنگری برای فریب توده ها" این گونه عنوان می کنند: در وضعیت انحصاری، تمامی فرهنگ توده ای یکسان و یکنواخت بوده و این فرهنگ به واسطه ی درهم آمیختگی فرهنگ و سرگرمی تباه و فاسد نیز شده است.از این گذشته در هم آمیختگی تبلیغات و صنعت و فرهنگ موجب می شود که این هر دو به آئینی برای منحرف ساختن انسان تبدیل شوند. بر اساس نتیجه گیری آنها، موفقیت تبلیغات در صنعت فرهنگ از آنجا ناشی می شود که مصرف کننده _ به رغم آگاهی از منظور اصلی مبلغان _ خود را ناگزیر احساس می کند محصولات آنها را خریداری کرده و مورد استفاده قرار دهد. (7)

در نهایت اینکه اندیشمندان این مکتب فکری با به چالش کشیدن و انتقاد از فرهنگ و ادبیات عامه‌پسند و استاندارد شده، راه حل هایی جهت مقابله با این مسئله ارائه می دهند. آنها برای مقابله با روند فزاینده و رو به رشد توده ای شدن، همنوایی و تسلیم منفعلانه در حوزه های مختلف فرهنگی، سیاسی و اجتماعی و زوال شخصیت و فرد، بر تقویت و حمایت از "خود" ( ego) و تلاش برای احیا و توسعه ی فردگراییِ انتقادی تاکید می ورزند. (8)

انتقاداتی بر نظریه صنعت فرهنگ
از جمله انتقاداتی که به نظریه ی صنعت فرهنگ وارد می شود، از سمت رویکرد مطالعات فرهنگی و تاریخ اجتماعی است. در حالیکه مکتب فرانکفورت، فرهنگ عامه را فرهنگی تحمیل شده از سوی صنایع فرهنگ سازی سرمایه داری می دانست، (یعنی فرهنگی که به منظور سود بردن و عوام فریبی ایجاد شده است) ، از منظر دیگر (تاریخ اجتماعی و برخی نحله های ساختارگرایی)، فرهنگ عامه خود به خود از اعماق جامعه می جوشد و ایجاد می شود.به بیان دیگر در این دیدگاه، فرهنگ عامه مبین ندای مردم است. در این شرایط فرهنگ عامه واجد نوعی کنش گری و اصالت است .(9)

همچنین دیدگاه مطالعات فرهنگی نیز فرهنگ انبوه و عامه‌پسند را یکسر نتیجه ی صنعت فرهنگ تلقی نمی کنند. آنها با استفاده از مفهوم هژمونی، فرهنگ عامه را نه نشئت گرفته از عامه، و نه صرفا تحمیل شده از طرف صنایع فرهنگ سازی سرمایه داری می دانند. بلکه موازنه ای مبتنی بر مصالحه بین این دو کرده و فرهنگ عامه را آمیزه ی تناقض آمیزی از نیروهای فروتر و برتر می دانند. که هم تجاری است، هم اصیل. ویژگی آن مقاومت و ادغام است و هم شامل ساختار و هم شامل کنشگری می شود.(10)

در واقع مهم‌ترین ضعف نظریات مکتب فرانکفورت پیرامون فرهنگ انبوه و خواندن آن به عنوان صنعت فرهنگ به تمسخر، یکدست سیاه و منفی دیدن این فرهنگ است. بسیاری از نظریه پردازان بعدها شرایط زیست اندیشمندان این مکتب را (در جنگ جهانی دوم و در آلمان نازی) یکی از دلایل این نگاه سرشار از ناامیدی و بدبینانه به فرهنگ انبوه و عامه‌پسند می دانند. در این رویکرد هیچ گونه نقطه ی قوت و مثبتی به عنوان امکانی در فرهنگ عامه‌پسند، لحاظ نشده و ظرفیت های مقاومت، نوع دریافت و قرائت مخاطب از آنچه به عنوان فرهنگ انبوه عرضه می شود، در این نظریه پنهان مانده است.

پی نوشت
1. ریتزر، 1374: 200
2. ریتزر، 1374: 202
3. ریتزر، همان
4. نوذری، 1384: 263  
5. نوذری، 1384: 264
6. نوذری، 1384: 265
7. باتامور، 1373: 64
8. نوذری، 1384: 277
9.استوری، 1386: 21
10. استوری، همان

منابع
1. استوری، جان/ 1386/ مطالعات فرهنگی درباره فرهنگ عامه/ ترجمه حسین پاینده/ نشر آگه
2. باتامور، تام / 1373/ مکتب فرانکفورت/ ترجمه ی دکتر محمود کتابی / نشر پرسش
3. ریتزر، جورج/ 1374/ نظریه ی جامعه شناسی در دوران معاصر/ ترجمه ی محسن ثلاثی/ انتشارات علمی
4. نوذری، حسینعلی/ 1384/ نظریه ی انتقادی مکتب فرانکفورت در علوم اجتماعی و انسانی/ نشر آگه

*کارشناس ارشد جامعه‌شناسی
مطالب مرتبط :
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۰
انتشار یافته: ۱
سیدمحمد وحیدطاری
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۶:۴۸ - ۱۳۹۲/۰۵/۱۶
0
0
با تشکر از شما خانم فرزادمنش.چکیده ی بسیار مفیدی ارائه دادید.
ممنون و موفق باشید....
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار