پایگاه خبری مهرخانه | mehrkhane.com

کد خبر: ۷۴۴۱
تعداد نظرات: ۱ نظر
تاریخ انتشار: ۲۵ تير ۱۳۹۲ - ۰۹:۵۰
زهره خوارزمی
احترام به حوزه ترجیحات، قلمرو و استقلال فردی از بارزترین مشخصات فرهنگ و ایده‌آل‌های آمریکایی است که از ابتدایی‌ترین سالهای تشکیل کلونیهای پیوریتن در این "جهان جدید" مورد نظر بوده است.ریشه‌های تاریخی شکل‌گیری وتکوین این فرهنگ فردگرا نیز قابل تأمل است. مهمترین عوامل ابتدایی تکوین فردگرایی را می‌توان در مذهب پروتستانتیسم، روح فردگرایانه سرمایه داری، سبک زندگی خاص در طبیعت پهناور آمریکا و ... جستجو کرد.

نهایتاً نسخه رسمی تمام این ایده‌های درونی شده در فرهنگ آمریکایی در اعلامیه استقلال (1776) و قانون اساسی (1787) آمریکا تبلور یافت، چنانکه تامس جفرسون، از پدران بنیانگذار آمریکا، در اعلامیه استقلال تصریح کرد:
"ما این حقایق را بدیهی می‌پنداریم که تمام انسانها مساوی خلق شده‌اند و به ایشان از سوی خداوند حقوق غیر‌قابل انکاری اعطاء شده است. از آن جمله می‌توان به حق زندگی، آزادی و رضایت و شادی فردی اشاره کرد".

حال سؤال این است که آیا همه شهروندان آمریکایی در اعصار مختلف به میزان مساوی از این موهبت بهره‌مند بوده‌اند یا خیر؟ قطعاً نظر منتقدانه کارشناسان و وجود ادبیات وسیع در این حوزه نشان می‌دهد پاسخ منفی است.

بدین ترتیب، از جمله اقشاری که در این رابطه می‌توانند مورد مطالعه قرار گیرند زنان هستند. زنانی که با مقاومت فراوان و جنبشهای اعتراضی متفاوت توانستند بالاخره در سال1920  حق رأی بدست آورند و ظاهراً وارد زندگی دموکراتیک در آمریکا شوند. زنانی که از جسم و زیبایی ایشان به قول ژان کیلبورن در اثرش با عنوان "ما را به نرمی بکشید"  تحت سیستم کاپیتالیسم سوء استفاده می‌شود و هنوز نژاد، رنگ، طبقه اجتماعی و ... معیارهای سنجش و تشخیص فرصتهای اجتماعی ایشان هستند.

یکی از مؤثرترین ابزارهای اعتراض زنان در آمریکا بی‌شک ادبیات و بخصوص ژانر رمان بوده است که "شرایط ویژه" انسانها را تصویر می‌کند و به قول رورتی ما را بر آن می‌دارد که به شرایط خاص هر فرد احترام بگذاریم و آن را به رسمیت بشناسیم (گیبسون، 2004: 5).

یادداشت حاضر بر آن است تا تلاشهای یکی از نویسندگان زن سیاهپوست آمریکایی را در این رابطه مورد بررسی قرار دهد که نسلهای متعدد سفید و سیاه از آثار باشکوه و مفاهیم زیبای انسانی وی در داخل و خارج از آمریکا تغذیه شدند. تونی موریسون،  برنده جایزه نوبل در سال 1993 و جزء صد نویسنده سیاهپوست و تأثیرگذار تاریخ آمریکا شناخته شده است. او تا کنون آثار متعددی منتشر کرده است اما اولین رمان وی، تحت عنوان آبی ترین چشمکه در سال 1970 منتشر شد هنوز از نافذترین آثار وی شناخته می‌شود.

آبی‌ترین چشم از زبان دختر بچه‌ای به نام کلادیا مک تیر و همراهی خواهرش فریدا روایت می‌شود که در خانواده‌ای متوسط، البته در میان سیاهان، در فلوریدا زندگی می‌کنند. روایت داستان غیر خطی است و در بخشهایی با عنوان پاییز، زمستان، بهار و تابستان بخش‌بندی شده است. خانواده مک تیر سرپرستی دختری سیاه پوست به نام پکولا را می‌پذیرد که در نظام سرمایه‌داری از حقوق اولیه‌اش هم محروم نگه داشته شده و بی پناه رها شده است. او همواره آرزومند چشمانی آبی است تا بتواند هویت خود را مانند سفیدپوستان تعریف کند و این آرزوی ناشایست او را در نهایت به کام مرگ می‌کشد.

در بخش بهار، خانواده پکولا که او را رها کرده‌اند توصیف می‌شوند. پدرش چولی بریدلاو یتیمی است که از نوعی ترس و نا امیدی درونی شده در شخصیتش به هنجار گریزی شدید و لاقیدی بی‌حد رسیده است و حتی کودک خود را مورد تجاوز جنسی قرار می‌دهد. مادرش، پولین که از کودکی از پای شلش خجول بوده با ورود به زندگی شهری و صنعتی از ساختارهای خانودگی سنتی فراتر می‌رود. بزرگترین دغدغه او نیز مانند همسرش یافتن راهی برای هضم شدن در جامعه آمریکاست و نهایتاً علیرغم استعدادها و علایقش بالاترین حد پیشرفتش به خدمتکاری خانه سفید پوستان ختم می‌شود.

فصل پاییز به ناهنجاری درون خانواده بریدلاو و بی پناهی کودکانشان پکولا و سمی اختصاص دارد. عکس العمل‌های متفاوت سمی در فرار از خانه و سیاه نمایی عامدانه برای ترساندن دیگران و پکولا در فرورفتن در خود و فرا‌فکنی واقعیت نیز روایتهای متعددی از سیاهان ارائه می‌کند.

 در این میان، انواع تبعیض نهادینه شده برای مثال در مدرسه، فروشگاه، نظام مالی و مالکیت و ... به عنوان ابزارهایی معرفی می‌شوند که هر روز بر احساس درونی حقارت و خود کمتر بینی پکولا می‌افزایند.

وجود شخصیتهای مالیخولیایی مانند کشیش قلابی، سوپ هد چرچ (کلیسا کله صابونی) که حاصل ازدواج یه سفید و یک سیاه است، نیز تأثیر این ایده را بیشتر می‌کند که حتی تلاش برای ترکیب نژادی پاسخگوی حقارت و سیاهی نسل بعد نیست.

در فصل زمستان، موریسون به عمق خانواده‌های سیاه پوست می‌رود؛ خانواده‌هایی که به طبیعت خو دارند و در مقابل هر فساد و مفسده‌ای اعم از مشروبات الکلی و دخانیات و دغل و دروغ مصون هستند. البته تأکید می‌شود تا زمانی که "مهاجرت" نکرده‌اند. "مهاجرت" برای موریسون فراتر از مهاجرت فیزیکی از روستا به شهر یا به خانه سفیدپوستان است. بلکه مهاجرت برای بسیاری از سیاهان ورود ایشان و تلاش برای تطبیق با فرهنگ و ارزشهای سفیدپوستان است.

در تابستان داستان اوج می‌گیرد. در این فصل حاصل احساس تنفر و حقارت درونی شده در پکولا خود را نمایان می‌سازد. او برای داشتن چشمهای آبی همه سرمایه خود را می بازد و کاملاً منزوی می‌شود. او که جسماً مورد تجاوز قرار گرفته است در ذهن و روح نیز قربانی و استثمار می‌شود (ورهوون، 1992: 65).

پکولا حتی پس از داشتن چشمهای آبی تشخصی در جامعه آمریکا نمی‌یابد و همواره این تردید در او باقی است که شاید چشمانش به قدر "کافی" آبی نیست. بدین ترتیب برای موریسون، زیبایی "آن چیزی نیست که انسان داشته باشد، بلکه آن چیزی است که انسان می‌تواند انجام دهد" (1970: 209).

موریسون تلاش می‌کند در قالب زندگی شخصیتهای اصلی و فرعی داستان، ریشه های اصلی تبعیض و موانع تساوی فردی در جامعه آمریکا را بدین شرح مشخص کند:

سیستم آموزشی آمریکا و دانش توجیه‌کننده اصالت سفید
شخصیت‌های سیاه همواره مورد تبعیض هستند. دخترکان در مدرسه مورد تبعیض هستند و حتی در ردیفهای جدا از سفیدها می‌نشینند. کلادیا در مقایسه کودکانه خود با هم شاگردی سفیدش معتقد است: "تمام مدت می‌دانستیم که مارین پیل یک دشمن جدی نیست و آنقدر ارزش ندارد که تنفر شدیدی خرجش کنیم. اما آنچه ما را می‌ترساند این بود که چه چیز او، و نه ما، را زیبا کرده است". حتی سیستم آموزش علوم طبیعی نیز زنان سیاه پوست را انسان کامل و قابل مطالعه به اندازه سفید پوستان در نظر نمی‌گیرد. گویی زن سیاه از پیش از تولد یک شبه انسان است. هنگامی که پولین، مادر پکولا، در بیمارستان بستری است تا او را به دنیا بیاورد استاد پزشک با دانشجویان سر می‌رسند و توضیح می‌دهد که"در این بخش زنانی هستند که هیچ مشکلی با ایشان نخواهید داشت. آنها راحت می‌زایند، بدون هیچ دردی. درست مثل اسب". این در حالی بود که پولین در خاطراتش نقل می‌کند که "من هم درد می‌کشیدم، درست مثل آن زنهای سفید. اگر به خود نمی‌پیچیدم و مانند حیوان جیغ نمی‌کشیدم منظورم این نبود که درد ندارم".

مفاهیم "دانش"، "تمدن" و "اصالت" از منظر موریسون همین‌گونه ساخته می‌شود، توسط گروه فرادست و صاحب قدرت. موریسون این گفته گوبینو را نقد می‌کند که "تمام تمدنها از نژاد سفید سرچشمه گرفته است. که هیچ تمدنی بدون آنها شکل نمی‌گرفت". او معتقد است این سیاه پوستان هستند که تمدن اصیلی دارند "چشمانشان می‌تواند با نگاه به رنگ آسمان زمان را تشخیص دهد،... آنها الکل نمی‌نوشند، دخانیات مصرف نمی‌کنند و سوگند دروغ یاد نمی‌کنند ... آنها با خود احساس امنیت دارند".

تبعیض نهادینه شده در کاپیتالیسم آمریکایی
•    حق مالکیت سفید
حرص و طمع سفید پوستان در مصادره کردن هم چیز حتی انسانهای سیاه پوست به عنوان املاک و اشیاء خود مورد انتقاد شدید است. این حق مالکیت چنان جا افتاده است که تنها سیاه پوستانی ممکن است این شانس را داشته باشند که یک موجود شبه انسان به حساب آیند که مالکیت صاحب سفید خود را بپذیرند. حرص و آز  قوم سفید پوست در ضبط و استفاده انحصاری از منابع بشر به شکلی است که کلادیا تصریح می‌کند: "هیچکس به سه چهارم شیر نیاز ندارد. هنری فورد هم به سه چهارم شیر نیاز ندارد. آنها قطعاً گناهکارند... اما من اندازه فیل نمی‌خورم... هر کس به سه چهارم شیرها نیاز دارد تا سیر شود باید از اینجا برود. آنها در جایگاه درست خودشان قرار نگرفتند. اینجا کجاست؟ یک مزرعه دامپروری؟".

•    صنعت فرهنگ سرمایه داران
استحاله فرهنگی سیاهپوستان در آمریکا بخشی از سیستم سرمایه‌داری است که مهاجرت فرهنگی سیاهان را ممکن ساخته است و خانواده‌های سالم ایشان را از هم پاشانده است. پولین که همسرش یک بد مست سیاه است، پسرش از خانه فرار می‌کند و دخترش پکولا برای چشمهای آبی معصومیت دخترانه و حتی جان خود را می‌بازد تحت تأثیر جذابیتهای صنعت سینما و تبلیغات جذاب وارد آن می‌شود. او برای جبران سیاهی پوستش "تلاش می‌کرد همواره آرایش کند"، "لباس پوشیدن در آمالش تمنای لباسهای نو را به ارمغان می‌آورد"، "پول مرکزیت تمام بحثها و جدلهایشان شده است، لباس برای او و الکل برای شوهرش". این از هم گسیختگی فرهنگی برای سینما البته در آمریکا برای یک زن سیاه از طبقه پایین چون پولین جواب نمی‌دهد و نهایتاً او برای همه عمر می‌پذیرد که خدمتکار آشپزخانه یک سفید باقی بماند تا به معیشت خود ادامه بدهد.

این صنعت فرهنگ آنقدر نافذ است که کلادیا در نهایت تفسیر کودکانه خود را از این هژمونی، در ارزیابیش از مفهوم "زیبایی" در یک شی‌ء ساده چون عروسک کوچکی خلاصه می‌کند و می‌گوید: "من فقط یک آرزو دارم: تا بتوانم بشکافمش... ببینم از چه تشکیل شده است... که زیبایی را بیابم ... بزرگترها، دختران بزرگ، فروشگاهها، مجله‌ها، روزنامه‌ها، ویترین‌ها تمام جهان بر این توافق دارند که عروسک چشم آبی، مو بلوند و پوست صورتی همان چیزی است که هر دختر بچه‌ای آرزویش را دارد".

موریسون البته در نقد خودباختگی و انحراف جامعه سیاه پوست در مقاومت علیه سیستم تمامیت‌خواه سفیدپوستان در آمریکا تنها جامعه سفید را محکوم نمی‌کند، بلکه تلاش می‌کند دید واقع بینانه‌ای را نسبت به آگاه سازی جامعه سیاه لحاظ کند.

زنان سیاه و تبعیض دوگانه
او معتقد است خود سیاهپوستان زنان سیاه را در طول تاریخ بی‌منزلت پنداشته‌اند و جایگاه زنان در این میان باید اصلاح شود.

"شدن. هرکس در این جهان در مقامی بود که به آنها دستور می‌داد. زنان سفید می‌گفتند: "این کار را انجام بده!". کودکان سفید می‌گفتند: "آن را به من بده!". مردان سفید می‌گفتند: "بیا اینجا!". مردان سیاه می‌گفتند: "   !". تنها کسانی که آنها مجبور نبودند فرمانهایشان را اجرا کنند کودکان سیاه و دیگر زنان سیاه بودند. آنها تمام این فرمانها را می‌گرفتند و تصویر خودشان را از آن می‌پروراندند. آنها خانه سفیدپوستان را اداره می‌کردند و بر این واقعیت واقف بودند. هنگامی که مردان سفید مردانشان را کتک می‌زدند، آنها خون صورتشان را پاک می‌کردند و به خانه بازمی‌گشتند تا مورد سوء استفاده همان قربانی باشند".

در نهایت تونی موریسون تلاش می‌کند نشان دهد که چگونه ظلم نهادینه شده  نسل در نسل زنان سیاه پوست را تحت تأثیر قرار داده است و لزوماً الغاء برده‌داری یا شعارهای لیبرال دموکراسی اراده بر مبارزه با تبعیض علیه سیاهان را در بر نداشته است.

بدین ترتیب، آبی ترین چشم، زندگی کلودیا در امتداد والدینش را سیکل معیوبی در قالب فصول به هم ریخته نشان می‌دهد که گویی از زمان برده داری تا کنون رهایی از آن ممکن نبوده است:
شاخه‌های تازه جوانه زده باریک، سبز و انعطاف‌پذیر هستند. آنها بصورت یک دایره کامل خم می‌شوند، اما نمی‌شکنند. امیدواری آشکار و ظریفی که در بوته‌های یاسهای زرد و بنفش خودنمایی می‌کند تنها نمایانگر تغییر در سبک نواختن شلاق است. آنها ما را در بهار متفاوت می‌نوازند. به جای درد مبهم شاخه‌های تسمه گونه زمستانی، این ترکه‌های سبز نو هستند که مدتها پس از نواختن شلاقها از سوزش می‌افتند. نوعی حس متشنج در این شاخه‌های دراز هست که انسان هوس تمنای ضربات پشت هم با شاخه‌های زمستانی یا ضربه‌های محکم اما صادقانه بورس به سرش می‌زند.

*دانشجوی دکترای مطالعات آمریکا دانشگاه تهران
نظرات بینندگان
غیر قابل انتشار: ۱
انتشار یافته: ۱
رزا شعبانی
|
IRAN, ISLAMIC REPUBLIC OF
|
۱۱:۲۴ - ۱۳۹۲/۱۱/۱۹
0
0
دوست عزیزم سلام
من دنبال نقد خانه تونی موریسون بودم ولی از این متن بیشتر استفاده کردم ,
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار
پربازدیدترین
پربحث ترین