پایگاه خبری مهرخانه | mehrkhane.com

کد خبر: ۹۵۹۴
تاریخ انتشار: ۰۷ دی ۱۳۹۲ - ۱۰:۱۳
سفرنامه ایلام؛
امیر حالا آمده تا در کارها به پدرش کمک کند و به ادامه تحصیل هم فکر می‌کند. خواهرش که پیراهنی بلند به تن دارد و روسری‌اش را از پشت گره زده، به آشپزخانه می‌رود تا چای بریزد. دنبالش می‌روم؛ اسمش بهاره است چون در بهار متولد شده همان بهار چشمه و گیاه که خبر از کوچ دوباره می‌دهد، باید رفت به ییلاق!


اینجا مانشت کوه است؛ از توابع زاگرس که‌ با شهر ایلام 15 کیلومتر فاصله دارد. کوهی سرسبزو بزرگ که اگرچه سایه خوبی بر سر عشایر ایلام انداخته است، ولی هرازگاهی شرمنده آنان می‌شود، چراکه در دلش مین‌هایی دارد که هنوز با گذشت 22 سال از جنگ تحمیلی خنثی نشده‌اند.

به گزارش مهرخانه، از کارخانه سیمان گذر می‌کنیم و به اولین چادر عشایر می‌رسیم. تازه سفره ناهارشان را جمع کرده‌اند و در استکان‌های کمرباریک مشغول خوردن چای هستند.

رخساره مادر خانواده است که در 16 سالگی ازدواج کرده و حالا پنج فرزند دارد. البته او همسر دوم است و پس از مرگ همسر اول شوهرش به عقد این مرد در می‌آید و 4 پسر این مرد را نیز بزرگ می‌کند. همه‌شان سروسامان گرفته‌اند جز دختر آخرش و پسر آخر همسر اول شوهرش.

امیر 24 ساله است. تازه مدرک مهندسی کشاورزی‌اش را گرفته و حالا پدرش بیش از همیشه به او افتخار می‌کند. می‌گوید: دیپلمم را در مدارس کپری گرفتم. ما راه سختی را برای ادامه تحصیل در پیش داریم؛‌ چراکه پس از پایان دوره ابتدایی برای دو خانواده مدرسه راه‌اندازی نمی‌کنند و ما باید به ایلات اطراف برویم و همین مسئله باعث می‌شود بسیاری از دختران ایل از نعمت تحصیل بی‌بهره شوند.

امیر حالا آمده تا در کارها به پدرش کمک کند و به ادامه تحصیل هم فکر می‌کند. خواهرش که پیراهنی بلند به تن دارد و روسری‌اش را از پشت گره زده، به آشپزخانه می‌رود تا چای بریزد. دنبالش می‌روم؛ اسمش بهاره است چون در بهار متولد شده همان بهار چشمه و گیاه که خبر از کوچ دوباره می‌دهد، باید رفت به ییلاق!

13 ساله است؛ دلش می‌خواهد درس بخواند البته تا پنجم ابتدایی خوانده، ولی این روزها که موفقیت‌های برادرش را می‌بیند بیشتر از همیشه هوای درس به سرش افتاده است.

بهاره که چهره‌ای زیبا و دلنشین دارد می‌رود آب بیاورد. البته نه از چشمه، بلکه از گالن‌های آبی که سازمان عشایر برایشان تهیه کرده است و هر چند روز یک‌بار آن را پر می‌کند. به زحمت سطل آب را بلند می‌کند و پیش ما می‌آید. عرق از پیشانی پاک می‌کند و می‌گوید:‌ "من فقط در کارهای خونه به مادرم کمک می‌کنم، ولی مادرم از صبح تا شب مشغول کار است؛ ‌آشپزی می‌کند، ‌گله را می‌دوشد؛‌ ماست و خامه و کشک درست می‌کند، ‌قالی و چپغ* می‌بافد و حالا به خاطر این همه کار چند وقتی است که زانو و مچ دست‌هایش درد می‌کند."



در حال صحبتیم که رخساره نیز به بهانه خبر گرفتن از آخرین وضعیت چای داخل قوری به ما می‌پیوندد. مادر است دیگر!

به او می‌گویم از این همه کار خسته نمی‌شوی و بدون هیچ مکثی پاسخ می‌دهد نه! او ادامه می‌دهد: "اگر خستگی هم داشته باشد از کارمان لذت می‌بریم. فکر و اعصابمان راحت است. ما اینجا انقدر کار داریم که بعضی وقت‌ها برای غذا خوردن هم وقت کم می‌آوریم."

این مادر 42 ساله می‌گوید که یک روز زندگی ایل را با زندگی در شهر عوض نمی‌کند. بیمه عشایری دارند و تصمیم دارد برای مداوای درد پا و دستش چند روز دیگر به بیمارستان برود.

از این مادر ایل در خصوص خودسوزی زنان در ایلام هم سؤال می‌کنیم و او در حالی که یک نمونه از چپغ‌های بافته شده‌اش را نشانمان می‌دهد،‌ می‌گوید:‌ خودسوزی برای روزگاران قدیم بوده الان کمتر اتفای می‌افتد. یادم می‌آید سال‌های اول زندگی‌ام تقریباً 27 سال پیش در یکی از روستاهای پشت کارخانه سیمان زندگی می‌کردیم یکی از زنان روستا با اینکه سه فرزند داشت خودسوزی کرد؛ انگار شوهرش زن دوم گرفته بود و او هم خودش را می‌سوزاند.



او البته این را هم می‌گوید که تا به حال نشنیده که زنی از میان عشایر ایلام خودسوزی کند.

چای آماده می‌شود به داخل چادر می‌رویم. بوقلمون و غازها سر و صدای زیادی به پا کرده‌اند و از این طرف به آن طرف می‌روند.

مرد این چادر با افتخار می‌گوید که از زن و فرزندانش راضی است و برایشان همیشه دعا می‌کند. او از کمبود امکانات گله می‌کند و می‌گوید دولت از عشایر حمایت نمی‌کند. دولت باید تولیدات و محصولات عشایر را بخرد تا زندگی آنها رونق پیدا کند.

چایمان تمام می‌شود و باید به چادرهای دیگر نیز سری بزنیم. با خانواده آقای عبدی خداحافظی می‌کنیم. بهاره چند قدمی‌ ما را همراهی می‌کند و من از او می‌پرسم که دوست دارد همسرش نیز عشایر باشد یا خیر و او سرش را به علامت منفی تکان می‌دهد. شاید بهاره نمی‌تواند مثل مادرش رنج این کوچ همیشگی را به دوش بکشد.

در چادر کناری نیز پدر شهیدی با خانواده‌اش زندگی می‌کنند. خودش مجروح جنگ است و چند سال پیش نیز پسر 18 ساله‌اش را به خاطر انفجار مین از دست می‌دهد. می‌گوید:‌ هوا گرگ و میش بود؛‌ منتظر بودیم تا پسرم از دامنه مانشت کوه با گله به پایین بیاید تا شیر گوسفندان را بدوشیم، هنوز هوا روشن نشده بود که صدای انفجاری را از سوی کوه شنیدیم. نمی‌دانم چگونه با این پای مجروح خودم را بالای کوه رساندم و جنازه پسرم را به پایین آوردم. خیلی برایم سخت بود...

مادر این خانه صحبتی با ما نمی‌کند فقط خوش‌آمد می‌گوید و بفرمایید. مشغول چرب کردن دستان پینه بسته‌اش است. دخترشان که به گفته مادرش 28 ساله است، برایمان هندوانه می‌آورد و بدون اینکه حتی یک کلام حرف بزند به چادر دیگر می‌رود.ظرف‌ها را برای شستن در گوشه‌ای جمع کرده است.



تنها دغدغه این خانواده جمع‌آوری و خنثی‌سازی مین‌های کوه است. پدر از خودسوزی زنان ایلام برایمان می‌گوید؛ "چندین بار زنان خودسوخته را دیده‌ام؛ اکثر زنان ایلام به خاطر فقر خودشان را می‌کشند."

پدر از خاطراتش می‌گوید ولی باز هم دختر از چادر بیرون نمی‌آید.

نزدیک غروب می‌شود؛ قصد رفتن می‌کنیم هوا رو به سردی می‌رود و گله گوسفندان در حال بالارفتن از کوه است و مانشت کوه آنان را به آغوش خود دعوت می‌کند.

آری زنان ایل صنعتگران گمنامی‌ هستند که در چرخه اقتصادی زندگی پا به پای مردانشان حرکت می‌کنند، ولی کسی دردهایش را نمی‌بیند. دوباره نگاهی به دستان مادر می‌کنم؛ دست‌های زخمي‌اش، راز سال‌هاي رنج و ترنج است روي حضور گمشده پيرقالي‌ها که با زبان رج‌هاي رديف به هم گرده خورده‌اند، انگشت‌هاي زخمي مادر زخمه‌هاي زحمت بي‌دريغ است، براي غلبه بر قهر طبيعت و ای کاش کسی به زخم‌هاي مادران عشايري سری بزند و فراموش نکندکه قهر نامادرانه طبيعت هميشه زير نوازش مادرانه زنان عشاير آرامش مي يابد.



* جپغ یا چیت‌بافی از صنایع دستی ایلام است که چادرنشينان برای استراحت خود و داشتن سرپناه از آن استفاده می‌کنند که سقف آن معمولاً از موی بز است و توسط خود عشاير بافته می‌شود و شامل یک بافت حصيری به صورت ديواره که قريب 1.5 متر پهنا دارد و در روی آن نقش‌های متفاوتی به وسيله نخ‌های رنگارنگ پشمی ‌ايجاد شده است.

انتهای پیام/ 900807
ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر: